
|
|
|
|
|
شب فردایی که وعده آمدنت را داده اند با شب های دیگر فرقی نداشت ، مثل همیشه باید یک نماز میخواندیم از روی “عادت” . کنار کسی مثل خودم که باید یک نماز بخواند از روی” عادت” ، و بعد صلوات بفرستیم لابد و دعا بخوانیم برای آمدنت بلند بلند از روی عادت . و سریع بلند بشویم و برویم بیرون تا دعای کمیل گیرمان نیانداخته و بین راه بشنویم که بلندگو دارد شکایت میکند از گناهانی که ” تقطع الرجاء ” و ” تنزل البلاء ” کرده . شب فردایی که وعده ی آمدنت را داده اند نشانه ای از آمدنت وجود نداشت و همه چیز عادی بود ، ” قرائتی ” با آن لهجه کاشانی اش حرف های قشنگ زد برای مادر و پدر که ” منتظرش ” بودند از روی عادت و رفت … و بعد نوبت اخبار بود که از “آمدن” توده “هوای سرد” بگوید و از “آمدن” “چاوز” بگوید و از “آمدن” هفته سوم آغاز “هدفمندی یارانه ها ” بگوید و از “آمدن” “چیزهای دیگر ” بگوید ولی از “آمدن” ” تو “نگوید . شب فردایی که وعده آمدنت را داده اند ” بهنود” آمد و روزنامه های آخر هفته را بررسی کرد : در روزنامه ها خبری از آمدنت نبود، در تلوزیون خبری از آمدنت نبود حتی وقتی تبلیغ “دعای ندبه “میکرد از روی “عادت “. و بعد خوابیدیم از روی “عادت” تا برسد فردایی که وعده آمدنت را داده اند . صبح روزی که و عده آمدنت را داده اند خبری از آمدنت نبود که اگر بود دیگر تا “لنگ ظهر” نخوابیده بودیم از روی “عادت ” . وصدای ” آقاسی ” از بلندگوهای مصلای جمعه نمی آمد که سوال کند” کی و کجا وعده دیدار ما ؟ ؟” درخانه ، درکوچه درخیابان همه چیز “عادی ” بود و به جاده ها رنگ “سکوت” زده بودند از روی “عادت “… خطیب جمعه از همه چیز گفت از روی “عادت”… و ما شنیدیم از روی “عادت” … و بلند شدیم و برگشتیم و غذاخوردیم از روی “عادت “… در “عصر” روزی که وعده آمدنت را داده اند کسی “منتظرت” نبود از روی “عادت ” و “درباره تو “حرف نمیزد و به “جاده” نگاه نمیکرد و صدای “در” نمی آمد و “پنجره” به هم نمیخورد . در “غروب ” روزی که وعده آمدنت را داده اند تلوزیون ” گلدی بو جمعه دن گشدی اله ” پخش میکرد بین دو نیمه فوتبال از روی “عادت “، هوا داشت “تاریک” میشد ، من “خمیازه “میکشیدم از “خستگی “، مادر چراغهای حیاط را روشن میکرد و پدر داشت وضو میگرفت برود مسجد ،برویم مسجد و نماز بخوانیم و صلوات بفرستیم بلند بلند کنار “کسی” از روی” عادت “و “دعای فرج ” بخوانیم برای “ظهور” کسی که “نیامد ” در “پایان” روزی که وعده آمدنش را داده بودند ، در پایان یک جمعه ی دیگر… |
||
|
+
حکایت شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 11:26 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
٫ روزها یک به یک گذشته اند و فصلی از پس فصلی متولد شده : از ” بهار ” کم و بیش خاطراتی ” سبز ” به یاد داریم، خاطراتی که همیشه برای ما اندک و کوتاه بوده اند که ” گل همین پنج روز و شش باشد… ” و ” تابستان” که تکلیف ما با آن و تکلیف آن با ما روشن است که تا یاد داریم او بوده است و گرمایش ، و این رفیق شفیق ما حتی آنگاه که نوبت عرض اندام او نبوده با ما بوده و آنجا که تقویم از نامش گذشته است او از ما نگذشته و رهایمان نکرده تا ما فرزند گرما و شرجی نام بگیریم و شهرمان از حرارت برکت این مهمان همیشگی در صدر اخبار قرار گیرد. اما آنچه مقال بحث ماست و از بدی بخت ما هیچ نمودی ندارد ” پاییز ” است . در قاموس نامه فصلها، ” پاییز ” و ” باران ” را با هم نوشته اند تا پاییز شروع فوران چشمه آسمان باشد و آغاز بارش باشد و ببارد و ببارد و ببارد. دوست ندارم سخن به درازا بکشد و به پیچیدگی بیافتد و بی درنگ باید سوال کرد : پاییز که تمام شده است و زمستان نیز دارد بی صدا از کوچه های شهر میگذرد اما باران کجاست ؟ چه کسی از او خبر دارد؟ چرا سری به زمینهای تشنه نمیزند ؟ اجازه بدهید سوال اصلی را که دغدغه و انگیزه نوشتنی دوباره پس از مدتی طولانی است را بپرسم : چرا آسمان باران رحمتش را از ما دریغ میکند ؟ باید به چه دیدی به این معضل که امسال پر رنگ تر و عام تر شده است نگاه کرد ؟ این سوالی تازه و دغدغه ای نو نیست . افراد زیادی از دیدگاه مذهبی ، جغرافیایی ، اجتماعی به این مسئله نگریسته اند و به فراخور پاسخهایی داده اند . پاسخ هایی که به اندازه استدلال های اثباتی اش ردیه های محکمی دارد که گاهی منجر به مشاجراتی بی سرانجام و تنش زا شده است . چندی پیش از تریبون نماز جمعه یکی از امامان محترم جمعه وقوع سیل ویرانگر سال پیش اروپا را ناشی از فساد و ظاهر غیر اخلاقی زنان آن دیار و معلول تباهی جامعه آن سامان دانست. این اظهار نظر عجیب که البته در حافظه مذهب، مواردی برای اثبات و مثال به آن وجود دارد باعث عکس العمل های زیاد وگاهن افراطی شد . آنچه انسان را از پذیرش قطعی “نظریه رابطه بین نزولات جوی و ظاهر و باطن مردم ” با وجود مستندات مذهبی باز میدارد عدم صدق این مسئله با موارد مشابه است که اگر چنین است چرا اروپای به اصطلاح فاسد این چنین همیشه مشمول رحمت آسمان قرار میگیرد و ایران عزیز ما و دیگر کشورهای مسلمان که فساد در آن نمود و بروز کمتری دارد باید ماهها و سالها چشم انتظار نزول قطره ای از این چشمه رحمت بمانند ؟ ؟ از امام رضا ( ع) منقول است که ” هرگاه حاکمان دروغ بگویند باران نبارد” این کلام ارزشمند ثامن الحجج که ذره ای نباید در صحت آن شک کرد ضمن تایید دوباره رابطه نزول باران و رفتار مردم ، پای حاکمان و دیدگاه های سیاسی را به ماجرای بارش رحمت الهی باز میکند . بسیار هستند کسانی که در طرف مقابل با رد کامل نظریه فوق به جز حوادث طبیعی و شرایط جوی چیزی را در نزول باران موثر و عامل نمیدانند که البته به نظر نگارنده این دیدگاه نیز مانند سایر نظریات مشابه برون دینی قابل نقد است . هرچه هست دارد زمستان به نیمه میرسد و زمین تشنه ، ریشه ها منتظر و شکوفه ها در آرزوی تولدند . باران به هر علتی بستگی داشته باشد ، اراده نزولش در دستان رحمان رحیمی است که برای نزول رحمتش به بندگان، منتظر هیچ اسبابی نمیماند : ۲: ای کاش زمین میل نیایش میکرد * * * وقعی به عزای سوگواران نگذاشت * * * ترسانداهالی زمین ،ابر سیاه |
||
|
+
حکایت شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 11:32 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
1) یک ساعت است در صف نانوایی ایستاده ایم . یک نفر از راه میرسد میرود اول صف ، با نانوا سلام و علیکی می کند و دو دقیقه بعد نانش را میگیرد و می رود.خودمان را به نفهمیدن میزنیم . بی تفاوت شده ایم !
2) در اتوبوس نشسته ایم ،. دو صندلی هنوز خالی است و راننده منتظر است تا دو مسافر دیگر بیایند تا صندلی ها کامل شود. قرار بوده ماشین ساعت ده حرکت کند الان ساعت یازده است. عکس العملی نشان نمی دهیم.بی تفاوت شده ایم ! 3) سوار تاکسی شده ایم . راننده زمین و زمان را به هم میدوزد و بی دلیل وبی ربط به مسوول و غیر مسوول و خدا و پیغمبر ناسزا میگوید . سرمان را برمیگردانیم و بیرون را نگاه میکنیم . بی تفاوت شده ایم ! 4) در خیابان دو پسر دنبال دختری جوان افتاده اند جلوی چشم همه دارن متلک بارانش میکنند . سرمان را می اندازیم پایین و رد میشویم ، بی تفاوت شده ایم ! 5) روز انتخابات است ، باید همه یکبار رای بدهند. اما میبینیم بعضی ها چند مهر در شناسنامه شان خورده . خودمان را به ندیدن میزنیم ، بی تفاوت شده ایم ! در شهر... ، در روستا... ، در کوچه...، در خیابان... میبینیم... ، میشنویم... اما ... بی تفاوت شده ایم!
|
||
|
+
حکایت شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 9:34 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
1) یکی از اصول بدیهی و غیر قابل انکار" ضرورت تخصصی بودن مشاغل " مختلف و اهمیت تناسب بین" قابلیت ها" و "صلاحیت " افراد جامعه با مسولیت ها و مشاغل مکتسبه است. بر همین اساس" دانشسراهای تربیت معلم" مولد و محل" تربیت" بسیاری از معلمان عزیزی بوده است که آموزش و پرورش آنها باعث به وجود آمدن نیروهای جوان ، کارشناس و مستعدی در جامعه شده است که امروزه چرخ اداره جامعه را بر حرکت در آورده اند. علاوه بر دانشسراها ، "مراکز تربیت معلم" نیزچنانکه از اسم آنها پیداست سهمی از تربیت و آموزش فرهنگیان گرامی را برای تربیت فرزندان این مرز و بوم را بر عهده داشته اند. دوستان فرهنگی که " تجربه " تحصیل در این مراکز را دارند حتمن با بنده همنظر هستند که فارغ التحصیلی از این مراکز امر چندان آسانی نبوده است و مدت زمان تحصیل در این مراکز که در دانشسرا ها "4 سال" و در مراکز تریت معلم "2 سال" به طول می انجامید همراه با آموزشهای مختلف و در زمینه های مختلف مورد نیاز برای تربیت یک معلم بوده است و هر معلم علاوه بر تعلیم دروس تخصصی رشته خود با دیگر ضروریات رشته معلمی از جمله " روشهای مختلف تدریس و آموزشهای روانشناسی" و... آشنا میشدند و البته همه ی این تعلیمات و آموزشها و حق تحصیل در مراکز تربیت معلم پس از" گزینشهای دشوار" توسط مراجع مختلف وموانع متعدد حاصل میشد و بودند تعداد زیادی از این دانشجویان این مراکز که به علت عدم تایید صلاحیت آنها و گاهن سخت گیری های بسیار شدید و بی مورد از حق ادامه تحصیل در این مراکز منع شده اند و راهی دیگر در پیش گرفته اند. و این مراکز با همه ی ضعفها و معایبشان تامین کننده شروط حداقلی برای احراز وظیفه ی خطیر معلمی که بنا بر نظر امام راحل( ره) "هم ردیف شغل انبیا ء" دانسته شده بوده اند.
|
||
|
+
حکایت شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 23:28 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
صدایم میزند میگوید ببین فلانی ، سعید کوچولوی ما چه چیزهای خوبی بلده ، او را روی پای خودش مینشاند و بعد شروع میکند به پرسیدن: خوب عزیزم برای عمو بگو امام اول کیه ؟ و سعید کوچولو با شرم و شیطنت درحالی که انگشت کوچکش گوشه دهنش میکند میگه {امام } علی . امام دوم کیه {امام} حسن . امام سوم ، {امام } حسین امام چهارم و همینطور تا میرسد به امام دوازدهم که سعید کوچولو جواب میدهد امام زمان {عج} ومثل بقیه درست جواب میدهد و بعد من و باباش بهش آفرین میگیم و سعید کوچولو بلند میشود و از اتاق میرود بیرون… …………. امروزه تقریبن در اکثر خانه های ما “شیعیان ” از این سعید کوچولوهای با استعداد و دوست داشتنی وجود دارند که اسم ” ائمه معصومین “( علیهم السلام) را در همان ماههای اولیه ای که قدرت تربیت و علم پذیری پیدا میکنند به خاطر میسپارند که البته مایه ی بسی مباهات و خوشنودی است . اما مشکل از اینجا به بعد شروع میشود ! متاسفانه وقتی به شناخت و اطلاعات خود درباره ائمه ( علیهم السلام) رجوع میکنیم میبینیم ” شناخت “ما به همان اطلاعاتی که در دوران کودکی به صورت ناخود آگاه از بزرگترها کسب کرده ایم محدود میشود و تلاش ما برای آگاهی از زندگی این “چراغهای هدایت “به همان اندازه اطلاعات سعید کوچولو متوقف میشود . در فرایند رشد ما و کسب اطلاعات جدید از محیط پیرامون میبینیم سهم دانش ما از امامان معصوم( علیهم السلام) نسبت به سایر علومی که کسب میکنیم بسیار بسیار پایین است . سعید کوچولوهای ما بزرگتر که میشوند با سرعت چشمگیری علوم روز مانندکار با کامپیوتر و سایر وسایل دنیای مدرن را به خوبی فرا میگیرند ، اطلاعاتشان در مورد جریانهای اجتماعی مانند فوتبال و سیاست و … بسیار بالا و چشمگیر است اما هیچ نشانه و علایمی که نشان دهد شناخت آنها به ائمه همراه با سایر علوم پیشرفت کرده است مشاهده نمیشود. امروز فرزندان ما (( کریتسین رونالدو )) را می شناسند و از زندگی خصوصی (( دیوید بکهام )) و آخرین نتیجه ای که ((چلسی)) گرفته اطلاع کامل دارند اما اسم امامان معصوم را حتی به سختی بلدند . برادران من و فرزندان شما شماره پشت پیراهن (( فرناندو تورس )) را بلدند اما پنجمین امامشان را نمیشناسند. فرزندان ما پس از شروعی خوب در ابتدا در شناخت این ” گنجینه های علم الهی ” اما ناگهان متوقف میشوند. به مدرسه میروند . آب ، بابا می آموزند ، کلاس دوم میروند ، کارنامه قبولی سوم میگیرند و معدل بیست ، اما هیچ چیز ” جدیدی ” در مورد امامان معصوم فرا نمیگیرند و اگر چیزی هم فرا گرفته باشند در تحول شخصیت آنها بروز پیدا نمیکند. شناخت ما از امامان معصوم به ” چند ساعت اول تولد این بزرگان و اطلاعات آماری بی فایده از مکان و زمان تولدشان و ساعتهای آخر زندگی آنها و چگونگی نحوه شهادتشان “ختم میشود و شناخت ما از بقیه دوران زندگی این بزرگان در حد صفر است. ما امامانی را بیشتر میشناسیم که نحوه “شهادتشان ” غم انگیز تر و حادثه زمان شهادتشان “گریه” آور تر بوده است . ما میوه های زهر آلودی که باعث شهادت این مظلومان تاریخ شده را میشناسیم اما به میوه های شیرین این درخت های پر بار که زندگی معنوی و دنیوی ما را سرشار از کالری سعادت میکند جهل داریم. ما امام حسین ( ع) را بیشتر از همه میشناسیم نه به خاطر اینکه زندگیش مشمول بزرگترین امتحان الهی شده است بلکه چون بیشتر از “خنجری “که بر “حنجرش” فرود آمده گفته ایم و شنیده ایم . اگر سید الشهداء در کربلا شهید نشده بود تا (( لهوف)) ها به توصیف شهادتش برآیند و چون امام موسی کاظم ( ع) در زندان به شهادت میرسید حالا به همان اندازه غریب بود که امام موسی غریب است ، که امام نهم و دهم و …. غریبند . شیعیان بی انصاف و ناسپاسی هستیم ، یا امامان معصوم را نمیشناسیم یا اگر شناختی داشته باشیم شناختمان به “رگهای بریده و فرق های شکافته و جگر های گداخته” ختم میشود . به وهابیان سنگدل و سنگ فکر به حق خرده میگیریم که چراغی بر مزار این بزرگان نیافروخته اند اما خود در خانه هایمان “چراغ های روشن و هدایت کننده “مان را خاموش کرده ایم و هیچ سهمی به آنها برای روشن کردن خانه ی زندگی نداده ایم. “خطیبان ” ما در “میلاد و شهادت “این شمعهای همیشه روشن زندگی بشریت فقط به شرح داستان چگونگی خاموشیشان بسنده کرده اند و هرجا عرصه برای شرح مقتل ها و شهادت ها تنگ دیده اند “گریزی “زده اند به “صحرای کربلا” و اینچنین است که حسین ( ع) مظلوم شده است و دیگر ائمه ” مظلوم تر.” امروز سالروز شهادت امام صادق (ع) است . وی را رئیس مذهب غنی شیعه میشناسند و در کلاسهای درسش بالغ بر ده ها هزار نفر مینشسته اند و شاگردانش را نخبگان پیشرو علم بشریت برای سالیان متوالی میشناسند ، اما امروز در سالروز شهادتش صدا وسیما به پخش آهنگ های “غم “و خطیبان به “ذکر مصایب چند ساعت آخر عمرش” اکتفا میکنند تا این روز شهادت که بهانه ای میتواند باشد برای شناخت شخصیت بالای علمی او اینچنین عبث بر شیعیانش بگذرد و ما همچنان در این تصور غلط نسبت به این گنجینه های علم الهی بمانیم که شهادت آنها وسیله ایست تا شیعیان با گریه و زاری در آن برای گناهان دنیای خود آمرزش بطلبند. گناهانی که مسببش دوری از شناخت حقیقی این امامان معصوم مظلوم است. |
||
|
+
حکایت شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:25 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان مرگ یکی دیگر از داستانهای زندگی انسان است . مرگ اگر “پایان داستان” نباشد ولی “داستان پایان” است ، داستان پایان ” دست و پا زدن” انسان ، داستان پایان از صبح تا شب ” دویدن “، از صبح تا شب “نقشه ریختن ” ، ” برنامه ریزی کردن ” ، ” دو دو تا چهارتا کردن “، “حرف خود را به کرسی نشاندن “.
مرگ پایان داستان نیست اگرچه داستان پایان زندگی جوانی باشد که پرپر شده است جلوی چشمان پدر ، و بر دستها بلندش کرده باشند پیش دیدگان مادر و بلند ” لا اله الا الله” گفته باشند . مرگ داستان پایان انسان است در برابر آنکه کارش” یحیی” و “یمیت” است و خود ” ولایمیت ولایحیی” ست،همو که قدرتش در مرگ نمودار میشود .
مرگ،اگر هم که پایان داستان ” انسان” باشد داستان پایان “انسانیت ” نیست ، داستان پایان ” انسانها ” نیست ، داستان آغاز آن است.
داستان آغاز همین ” انسانهای شریف ” ، همین هایی که هنگام حیاتمان برای ” زمین زدن ” آنها برنامه ریخته ایم هنگام مماتمان “بلند”مان میکنند روی دست هایشان ، همین هایی که در هنگام “قدرت” قصد عبور از آنها کرده ایم در هنگام “ضعف کاملمان ” عبورمان میدهند بسوی قبر ، به سوی آنجا که جز آن را عبوری نیست .
مرگ با همه ی مرارتش،تابلوی دلنواز “حضور” انسانهایست که بعد از ما دستهای لرزان پدران و مادران و فرزندان ما را میگیرند و خاک میریزند روی آتش فقدان ما . مرگ نمایش نامه درامی است که تماشایش اگر برای ما امکان پیدا میکرد دستهایمان را در “ستایش خلقت انسانها”یی که بعد از ما برایمان سنگ تمام میگذارند بارها بر هم میزدیم ، ستایش انسانهایی که اگرچه امروز به دنبال گرفتن “نقطه ضعف” از آنها هستیم اما در روز سکوت ما ، ما را بنده خدا و پسر بنده ی او مینامند و در حمایت از ما فریاد میزنند که” اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا ” .
هزاران بار به خلقت انسان های دور وبرم درود میفرستم که گرچه امروز دارم به هزار بهانه در کلاس ” زندگی ” به دنبال اثبات جهالتشان میگردم فردا در روز ممات من در هنگام سوال و جواب دشوار قبر به من جواب میرسانند وبلند میگویند ” اسمع افهم یا فلان بن فلان ” یکی از همین آدمها راهنمایی ام میکند و بقیه ساکتند تا من خوب بشنوم و یادم نرود که ” الله جل جلاله ربی ، و محمد صلی اله علیه وآله نبیی … و القران کتابی… و الکعبه قبلتی… و علی بن ابی طالب امامی … ، ….. و ان الساعه آتیه لاریب فیها …”
تا زنده ام بر خلقت “آدمهای دور و برم ” درود میفرستم که اگرچه امروز “غریبه” اند هنگامی که در خیابان میبینمشان ، و غریبه اند در امتیازی که به آشنایان میدهم و غریبه اند در قضاوتی که درباره شان می کنم ولی فردا که پیوند از خاک و خانه میبرم چون ” آشنایی ” نزدیک ، هم صدا با پدرو مادر و آشنایان ناله سر میدهند برای من ، انگار سالهاست بین من و آنها رابطه ای وثیق بوده است
درود میفرستم بر خلقت همسایه ای که فقر و سادگی اش برای من در ” انسان بودنش ” شک آورده ولی فردا او ، همان که لباس های خاکی اش مانع میشد نزدیکش بنشینم و یا دستانش را محکم فشار دهم ، با همان لباس خاکی سنگ های بزرگ بلندمیکند تا بگذارد روی قبرمن و بی هیچ ادعا بیل و کلنگ دست میگیرد تا خاک بریزد روی بدنی که ” غرور “دیگر به کارش نمی آید.
باید تا قیامت بر خلقت انسانهایی درود بفرستم که شادی شان را فراموش میکنند تا زمانی که قصه غصه ی ما فراموش شود.
آی مردم ! همین آدمهایی که در کوچه و خیابان بی تفاوت از کنارشان رد میشویم و غصه ها و بغض ها و اشک ها را در صورتشان نمیبینیم ، همان هایی هستند که ” الحمد ” های از سر ” اخلاص ” شان به آخرتمان طراوت خواهد بخشید و حضور آنها به بازماندگانمان روحیه ی ادامه زندگی.
در دعای جوشن کبیر خدا را اینطور صدا میزنیم : “یا من فی الممات قدرته ” ،
بیایید یکبار دیگر به خدایی که در مرگ انسان قدرتش غالب است درود بفرستیم و بابت خلقت انسانهایی که در پایان داستان زندگی انسان آغازی دوباره دارند ستایشش بگوییم :
فتبارک الله احسن الخالقین .
|
||
|
+
حکایت شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 21:24 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
رساله ای در ستایش آزادی بیان : من مشایی را دوست دارم وقتی درباره مدیریت انبیاء ” اظهار عقیده ” میکند . دوستش دارم وقتی درباره رابطه انسان با خدا ” نظر” میدهد . من اصلن از دستش ناراحت نمیشوم حتی وقتی از دوستی با مردم اسراییل “حرف ” میزند . وقتی میبینم اسفندیار “جسارت ” میکند و میرود مینشیند کنار هدیه تهرانی و به تابلو های نقاشی اش نگاه میکند و به کسی که مثل او نمی اندیشد ” احترام ” میگذارد و به وجود هنر در کسی که تلوزیون از پخش تصویر و هنرش طفره میرود ” اعتراف” میکند به او علاقه ام دو چندان میشود. آن لحظه که از همه طرف از شرق تا غرب از کیهان تا ایران به او حمله میکنند ولی او ” استقامت” میکند و در ” ابراز عقیده ” مداومت میورزد و باز یک اظهار نظر جدید می کند و ککش هم نمی گزد، از خوشحالی میپرم بالا. من وقتی میبینم داخل این مملکت گروه معدودی میگویند فقط ما باید حرف بزنیم ولی آقای مشایی عزیز چون اسفندیار می ایستد و با یک صحبت عالمانه یا یک ” اظهارنظر” خنده دار -چه فرق میکند؟ – میزند توی برجکشان و آب در خوابگه شان میریزد یک هورای بلند برای اسفندیارمیکشم . دوستش دارم زیرا میبینم در کشورم که روزنامه نگارش ، سیاستمدارش و معاون وزیرش به خاطر حرف زدن دیگر نمیتواند حرف بزند، او دارد :” حرف” میزند ، دارد” فریاد” میزند، دارد به راحتی آب خوردن هرچی دلش میخواهد می گویید. دارد یک سوال ساده از همه میپرسد: که اگر حتی من رفیق گرمابه و حمام رییس جمهور و همه کاره دولت نتوانم حرف بزنم پس چه کسی میتواند حرف بزند؟ به او علاقه مندم که یک تنه دارد بار سنگین ” چند صدایی” را در پایانه ی ” پلورالیسم ” به دوش میکشد….. مشایی مشت محکم مشکوکی است که با حرکات انفجاری ناخواسته و عجیبش میرود توی صورت ” جمود” ، توی صورت “خود استبداد “، توی صورت ” تو حرف نزن، من حرف میزنم” ، توی صورت ” اگر فقط مثل من میخواهی حرف بزنی ، حرف بزن “. مشایی بهلول غافلی است که گاه گاه سر راه عاقل ها ظاهر میشود و مجبورشان میکند از اسب ” همیشه گفتن” پیاده شوند و کمی بشنوند. مشایی مشیت پنهانی است که دارد با میخ های تیز ” پرگویی” و ”بی ربط گویی” کشتی ” اظهار عقیده “ را سوراخ میکند تا کشتی نیفتد به دست پادشاهی که می خواهد این کشتی را مصادره کند. اجرای اسفندیار اجرای آماتور ابتدایی ترین حق انسان یعنی “حق آزادی بیان” است که مدعیان دروغین مکتب ایرانی و اسلامی را به تصویر و محکمه کشیده است . من در سرزمینی که بیرق های تکثر و ”چند صدایی” از حرکت ایستاده اند دربرابر بادهای مخالف موسمی که از پاستور میوزند و خاک میریزند روی تعفن “تک صدایی” تن نمیپوشانم. من در نیمه ی پر لیوان پدیده ی به نام “مشایی ” ماهی های خسته ی ”اظهارعقیده” ، ” حق آزادی بیان” ،” احترام به دیگران” ،” اعتراف به حضور و حقوق دیگران” و.. را میبینم که او با لجاجتی که از رییس خود به ارث برده ناخواسته آنها را ازافتادن در کویر استبداد نجات بخشیده است. من ” مشایی ” را دوست دارم ! |
||
|
+
حکایت شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 18:4 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
1. اولن از آن جایی که میدانم یکی سریع کامنت میگذارد و مینویسد" این همه موضوع بزرگ و با اهمیت ،رفتید سراغ چی؟" بگویم که اصلن من قبول ندارم این مساله ای که خواهم گفت مساله ای کوچک است و بالفرض کوچک بودن اصلن قبول ندارم مسایل کوچک بی اهمیتند وچون اینجا مکانیست برای بیان معضلات کوچک و بزرگ شهر و جامعه ی ما ، پس ناچار به اسم بردن از این مکان که معضلی است برای خود خواهم بود. رویم به دیوار! اسم این مکان " دستشویی" و معضل، " شعارنویسی روی در و دیوار دستشویی " است . علت اینکه پرونده ای برای این موضوع در اینجا باز میکنم خود دو علت دارد یکی اینکه انگیزه و علل این معضل با وجود اینکه شاید عمری به قدمت اختراع خط ! دارد هنوز لاینحل و بی جواب مانده و دلیل دوم تجربه دوستان در رویت این معضل به کرات است که می تواند در رسیدن به علل این معظل موثر باشد. همراه با طرح این موضوع و معضل ناچار سوالات فراوانی به ذهن میاید سوال اصلی این است که " چرا پدیده ای به نام دیوار دستشویی نویسی وجود دارد؟" اجازه بدهید در جواب فرضیه ای طرح کنم و با دلایلی به ردش بپردازم( انگار مساله خیلی جدی شد) جواب : علت نوشتن روی در و دیوار دستشویی به
خاطر" گذران وقت" و "استفاده مفید" از مدت زمان قضای حاجت است!
ردیه: اگر کسی این جواب را جواب درست سوال بالا میداند، بنده شدیدا با اون اختلاف
نظر و البته دعوا دارم که آخر برادر من! این چه استدلالیست؟ برای کسی این استدلال
را بیاور که جوان بی خیال ایرانی را نشناسد(البته بعضیاشون!). یکی از چیزهایی که
اصلن برای ما محلی از اعراب ندارد( البته بعضیامون!) همین وقت شناسی است . استفاده
مفید؟؟! به قول یکی از کاندیداهای محترم انتخابات 88 : " نزنین این حرفا رو، من به شما علاقه مندم...!!" . آخر عزیز من،
آدمی که کل وقت عزیزشو صرف ساختن و گوش
کردن بلوتوثه " بچه شهر و بچه ده " یا " جوانان شول" و هزار لهو
دیگر میکند در دستشویی یادش میافتد وقتش هدر نرود؟ و درمورد گذران وقت هم اگر ادعایت
درست است پس چرا همان آدم در اوقات فراغت دیگر مثل در اتوبوس و یا صف نانوایی یا
صف سهام عدالت! چنین کار مشابهی انجام نمیدهد.
; 2. بحث و جدل در مورد سوال و جواب بالا بماند برای کامنت های شما. در ادامه به موارد دیگری که در این امر مورد سوال است اشاره میکنم و نظر خود را درباره شان میدهم : چرا اینکار فقط در دستشویی های عمومی انجام میشود؟ و چه کسانی اقدام به نوشتن میکنند؟ و بررسی محتوی نوشته ها بیانگر چیست ؟ و سوالات دیگر... در مورد اینکه چرا آنها که بر درو دیوار دستشویی های عمومی مینویسد بر دیوار دستشویی خانه خود نمینویسند علاوه بر جواب ساده و تلخ " نه مال خود غمش مخور" - که متاسفانه دارد به فرهنگ رفتاری ما تبدیل میشود - یک علت مهمتر و قابل تامل تر دارد و آن اینکه دیوار یک مکان عمومی محل خوبی برای بیان و بروز حرفهایی میشود که به طور آزاد نمیتوان زد. اگر به محتوای این نوشته ها دقت شود بر این موضوع صحه میگذارد که بیش از نیمی آنها حرفهایی است که جرات بر زبان آمدن نداشته و پنهانی نوشته شده است . شرح این نکته به جواب اینکه چه کسانی مینویسند هم خواهد رسید: سربازی که از وضعیت دشوار پادگان به ستوه آمده درودیوار دستشویی را سنگ صبور حرفهای در گلو مانده و ناسزاهای خفه شده به مقام مافوق میبیند . کسی دیگر که از وضعیت بغرنج اقتصادی و بی عدالتی به ستوه آمده راهش را پناه بردن به دستشویی و نوشتن شعار بر علیه فلان مسوول میبیند در یک دستشویی نوشته بود: نه چرخ داریم نه هوندا (...حذف توسط ادمین!!!...) . پس نمیتوان و نباید کتمان کرد که یکی از مهمترین دلیل این معضل مشکلات اجتماعی و اقتصادی و نبودن فضای آزاد نقد این مشکلات است که بعضی مجبور میشوند در محل تخلیه جسم به تخلیه روح بپردازند! 3. بنده کاملن معتقدم که این نمیتواند همه ماجرا باشد و در و دیوار دستشویی فقط بستر نوشتن حرفهایی که نمیشود زد نیست ، نویسنده این سطور بر در و دیوارها ی زیادی دیده است نوشته هایی که بسیار زده شده و توسط افرادی که حرفهایشان را راحت زده و میزنند نوشته شده است : گمانم خیلی ها جمله "مرگ بر بوش وبلر! " را بردر و دیوار سرویس بهداشتی ..... علامرودشت و خیلی جملات مشابه دیگر را در جاهای دیگر دیده اند، حرفهایی که بارها و بارها توسط مراجع رسمی و غیر رسمی به راحتی زده شده که بیشترشان جنبه ارزشی هم دارند. و باز این نمیتواند همه ماجرا باشد وقتی در بین این نوشته ها ی بر در ودیوارمیبینیم کاتب محترم با افتخار نام شهر و شهرتش را نوشته و آن دیگری چیزهایی نوشته که خواندن و بیانش عرق شرم بر پیشانی مینشاند و آدم از درک انگیزه و نیات نویسندگاشان باز میماند و اعتقاد بزرگ بودن این معضل اجتماعی را تقویت میکند. 4. القصه نوشتن در مورد این موضوع به ظاهر بی اهمیت که در باطن مدفن هزاران درد اجتماعیست مثنوی هفتادمن کاغذ است و حاجت به اندیشه افرادی عالمتر از صاحب قلم در زمینه های اجتماعی ، روانشناسی و... دارد . امید است این مقاله فتح بابی باشد تا نظرات صائب شما عزیزان و راه حل های متخصصین، این نوشته های ناهنجار را از صفحه ذهن جوانان ما و در ودیوارهای مکان های عمومی پاک کند |
||
|
+
حکایت شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 16:32 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
موجودات عجیبی هستند این آدمها و شاید یکی از علل عجیب بودنشان وجود صفات متناقضی است که در درون انسانها وجود دارد. گاهی میخندند ،گاهی گریه میکنند، زمانی مهربانی میکنند و زمانی خشم میگیرند، و همین صفت ها و کردار مخالف و متفاوت انسان هاست که روزگار را میسازد و به روز و شب رنگ های مختلف میبخشد و همین خشم ها و مهربانی ها و گریه هاو خنده هاست که روزها ، ماهها ،سالها و قرنها را به تاریخ میسپارد. فارغ از صفات انسانها و تجلیات آنها آنچه مهمتر و موضوع این نوشتار است ” حضور” انسانها و ” وجود” آنها در این کره خاکی است که به این دنیا جنب و جوش و از همه مهمتر” حیات” میبخشد. اگر شما در دوران دانشجویی در ایام تعطیلات در خوابگاه حتی برای یک روز بیشتر مانده باشی و یا تصمیم گرفته باشی چند ساعت بعد از بقیه خوابگاه را ترک کنی آنچه میگویم را خوب دیده و درک خواهید کرد که خوابگاه با همه سرسبزی اش به قبرستانی میماند . سالن خالی خوابگاه برایت تجسم قبری ساکت و نمور است و دستت حرکت نمیکند بروی دکمه تلوزیون خوابگاه را روشن کنی حتی اگر آن روز بهترین نمایشش را داشته باشدو یا از آب سرد کن آبی بخوری حتی اگر آن لحظه در نبود بقیه آبش یخ شده باشد! تجربه نفرت انگیز بودن در محیط بدون آدمها تنها مربوط به خوابگاه نیست، پدر و مادر پیری که پس از برگشتن بچه ها و نوه هایشان به خانه خودشان به سکوت دیوارهای خانه گوش میکنند خوب میدانند دنیای بی حضور آدمها یعنی چه . این تجربه سکوت مرگ آور زاییده غیبت آدمهای عزیز نیست، حتی آنهایی که از حضورشان گاه کلافه میشویم : همسایه ای که آزار و اذیتش گاه ناراحتمان کرده، دست فروشی که با صدای بلندگوی دستی اش گاه و بیگاه بی خوابمان کرده ، راننده تاکسی بی انصاف شهر، شاطر اخموی نانوایی ، رییس سخت گیر اداره و تمام آدمهایی که لجمان را بارها درآورده اند دنیا را زیبا کرده اند و دنیا بدون آنها قابل تحمل نیست ، اگر به حرفهای من اعتقاد ندارید چشمهایتان را ببندید و خانه ها و کوچه ها و خیابانها را بدون آدمهایش – خوب یا بد- تصور کنید ،میبینیدکه تصور دنیای بدون آدمها نیز مو را بر تن آدم راست میکند چه رسد به تحقق دنیای بدون این آدمهای اشرف مخلوقات.
…………
فردا که پا را از خانه بیرون میگذارید به تمام آدمهایی که میبینید “لبخند” بزنید وآنها را دوست داشته باشید . این ها همان هایی هستند که خدا در هنگام قیامت دنیا را پس از نبودشان نابود میکند دنیایی که بدون آدمها دیگر جای زندگی نیست.
فتبارک اله احسن الخالقین
|
||
|
+
حکایت شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 3:13 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
پر حوصله است و استقامت دارد خونسردی او جای ملامت دارد یک ربع !نگاه می کند در چشمت این چشم پزشک ،عجب شهامت دارد!
|
||
|
+
حکایت شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 18:51 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
آن لحظه که نیمه شب سراسیمه بدون اینکه به ساعنش نگاه کند بلند می شود و خودش را می رساند پشت بلندگو و دکمه آمپلی فایر را میزند روی on و شروع می کند به فریاد زدن او را ببخش ! او را ببخش که آن وقت شب با آن صدای گرفته و حنجره های گداخته "" ابتدا می کند به بسم الله...."" ولی نمی داند حرامی صدایش چطور یکباره سر می کشد داخل خانه های مردمی که بسم اللهی گفته اند و خوابیده اند و آرامششان را چطور به یغما میبرد. او را ببخش چون او در آن وقت دارد به چرخش صدایش فکر می کند و یادش رفته که سالهاست جهان به سمت "تکنولوژی " "چرخش" کرده و در هر خانه ای چند گوشی موبابل پیدا می شود که حتی با ساده ترین آن هم می توان با تنظیم alarm آن هر موقع خواستیم از خواب بیدار شویم و حتی تلوزیون های ایرانی هم بلدند آدم را از خواب بیدار کنند!. آن موقع ای که میرسد به این جای "مناجاتش " و می گوید "" یارب مرا به تشنه لب کربلا ببحش ...!" او را ببخش چون او سنش و نگاهش آنقدر قد نمی دهد که دیده باشد قدیمها که چند نفر در کوچه ها راه می افتادند و" مناجات خوانی" می کردند" نکنولوژی" به کمک مذهب نیامده بود تا جای مناجات او را بگیرد و واقعن اگر کسی صدای مناجات آنها را نمی شنید شاید مجبور بود بدون سحری روزو روزه را به شب برساند . او نمی داند که مناجات فقط " وسیله" ای بوده برای اعلام وقت سحر و اینچنین نحوه مناجات دیگر نه تنها هیچ بنده ای را بیدار نمی کند بلکه آدم را از دین و مناجات بیزار هم می کند و نمی داند امروزه با وجود "دیگر راهها"ی تعیین وقت نیازی به صدای دلخراش او نیست. هرچند مناجات خوب است خیلی هم خوب است اما مناجات باید برود در جای اصلی خود یعنی در کنار سریر عارفان ودر خلوت زاهدان و البته دور از بلندگوهها! او را ببخش و از خواب بیدارش کن! ..... او را ببخش و ما را هم, که عمریست دو دستی به خیلی آداب سنتی چسبیده ایم بدون اینکه آن را بشناسیم و "فلسفه وجودیش" را درک کنیم و همین شده ایم که هستیم: روزه ایم اما پریم از ولع خوردن/ چشمهایمان را بسته ایم اما لبریزیم از فرصت دیدن و مناجاتهایمان از خواب بیدارمان می کند ولی بیدارمان نمی کند!. "پوسته" سنت نیکان قدیم را گرفته ایم اما به هسته اش نرسیده ایم بر همان نردبانی که آنها بالاآمده اند قدم گذاشته ایم اما سالهاست بر پله اول آن ایستاده ایم وبه تو نرسیده ایم . یادمان رفته که نردبان وسیله است برای رسیدن به تو و اگر ما را به تو نمی رساند و ظرفیت عبور ما را ندارد باید با چکش" اصلاح" و میخ" نوآوری" ترمیمش کرد. نمی خواهیم بپذیریم که اگر گزاره های سنت و مذهب را در زمان خود تاویل و ترسیم کنیم " بر دامن کبریاش ننشیند گرد" و بالاتر اینکه چه بسا غباررا از چهره تدین ما پاک خواهد کرد. مناجاتهای گوش خراش مناجات گوی محله را میتوان نشنید و یا شنید و تحمل کرد و چندان مسئله ی مهمی نیست اما دیدن ساکنان شهرکه لباس سنت بر تن کرده اند اما این لباسها بر اندامشان گاه تنگ و گاه گشاد است خنده های تلخی بر لب می نشاتد؛ خنده ای تلخ که صد بار از گریه غم انگیز تر است . جامعه ما مدت مدیدی است در برابر طوفان حوادث جدید بر بستر رکود و سقوط افتاده و هر چه داروی سنت به او می خورانند نشانی از سلامتی در او نمی یابند و همین روزها ست که " ناگهان بانگی برآید خواجه مرد" البته اگر تا حالا نمرده باشد!. آداب دینی و سنتی قدیم خوبند و خیلی هم خوبند اما این لباس را آنها بر طول و عرض جامعه خود دوخته اند حالا اگر می بینیم همه دنیا در حال تغییر است و غبارنو شدن کم و بیش بر جامعه کوچک ما نشسته است چه اصراری است " خیاط های شهر" هنوز همان لباس ها را برای قامت مردم بدوزند؟ باور کنید اگر کمی در آداب مذهبی و اجتماعی گذشتگان اندیشه کنیم می بینیم که بیشتر این آداب مذهبی وسیله و ابزاری برای انجام گزاره های مذهبی بوده اند و لا غیر و راه و حل های معمولی برای اداره جوامع کوچک آن زمان . و امروزه اگر می بینیم" کارکردشان" را از دست داده اند باید خیلی راحت بوسیده شان و گذاشتشان کنار و طرحی نو در انداخت . جوانان معصوم جامعه ما سالهاست منتظر شنیدن آهنگی از" قانون" مذهب هستند که ملودی زیبای "سنت" را در دستگاه "مدرنیته" بنوازد تا برخیزند و مغرورانه در میدان" دین" به سماع بپردازند و خلق این صحنه در گستره ی دین پویایی چون اسلام دور از ذهن نیست : رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست |
||
|
+
حکایت شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 22:9 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
بخت من تا یاد دارم با سیاهی جمع بود ماههای عمر من دائم محرم بوده است !
|
||
|
+
حکایت شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:40 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
یک طرح قشنگ و عالی و ناب کشید تصویر گلی به صفحه ی قاب کشید نقاش ازل نشست و با دست خدا در برکه ی آب عکس مهتاب کشید
بگذاشت کنار خود سبو را خورشید آرام گرفت دست او را خورشید نوشید به امر آسمان مستی کرد آورد به لب راز مگو را خورشید
با تیشه به ریشه های بیداد زدی چون کوه، خودت را به صف باد زدی با دست گرفت گوش خود را تاریخ آن روز که با سکوت فریاد زدی
از شاخه ی معرفت نمی چیدیمت چون آیینه، شکسته، می پاشیدیمت ای ماه ! چه خوب شد نبودیم آن روز! بودیم اگر ، یقین نمی دیدیمت
از نخل و سکوت و ماه باید پرسید از گریه و درد و آه باید پرسید اندازه ی وسعت غمت را مولا! در نیمه ی شب ز چاه باید پرسید
|
||
|
+
حکایت شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 19:26 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
دشنام به نام شعر های بی تو زنجیر به گام شعر های بی تو بعد از تو کسی به شاعری فکر نکرد
|
||
|
+
حکایت شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 18:13 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
صحن و حرم و مناره و گلدسته انگار کسی مرا به عشقت بسته محتاج نوازش تو ام آقا جان! چندیست که خسته ام ز دنیا، خسته.
|
||
|
+
حکایت شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:52 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. حرفهایم را خوردم. درونم پر از (( دوستت دارم )) شد !
۲. پایین ترین نقطه از سطح دریا آنجاست که از چشمان تو افتادم .
۳. چشمهایت را ببند ! چقدر حرف عاشقانه می زنی !؟...
|
||
|
+
حکایت شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:59 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. چندیست که با یاد تو من مانوسم در دایره خیال تو محبوسم هر بار پیامک تو را می خوانم انگار که من لب تو را می بوسم
۲. آقا! چه عجب که کردی از ما یادی یکباره چه شد به یاد ما افتادی؟ ای کاش به جای دادن اس ام اس می آمدی و بوسه به ما می دادی
۳. خشکید لبم ، بیا و کامی بفرست از جانب خود قند تمامی بفرست ای دوست! مرا مبر ز یاد و از لطف گهگاه برای من پیامی بفرست
۴. گهگاه پیام می فرستی چندی گاهی در این رابطه را می بندی جز لحظه ی رویت پیامت اما بر روی لبم نمی رود لبخندی
۵. انداخت به لرزه گوشی ناب مرا پاشید به هم پازل اعصاب مرا آن روز پیامکت سراغم آمد هم خواب مرا ربود و هم قاب مرا!
|
||
|
+
حکایت شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:7 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چند که دل، هرزه و هر جایی بود با عشق، اقامتش تماشایی بود حاشا که سپاس از دهانش افتد او هرچه که دیده بود زیبایی بود
|
||
|
+
حکایت شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:51 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
+
حکایت شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:53 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
افطار رسیده و رطب می خواهم. افطاری پاک و مستحب می خواهم. خود را برسان خانه، اذان می گویند... یک بوسه از آن گوشه ی لب می خواهم.
|
||
|
+
حکایت شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:50 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
طنز
حکم سفری شبانه در دستش بود! * می رفت و ... غم زمانه در دستش بود بازیکن ما ، جای ِ مدالی رنگین دیدم که بلیط خانه در دستش بود!
*زنبیل پر از ترانه در دستش بود ( جلیل صفر بیگی)
|
||
|
+
حکایت شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 21:35 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
آتش به تن فراق خواهد افتاد قفل در این اتاق خواهد افتاد می آیی و ...با قیامت آمدنت
خوشبختی ام اتفاق خواهد افتاد
|
||
|
+
حکایت شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:33 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
به صحرا رفته بودم . زمین ، دور از چشم باران ، خود را روبروی خورشید عریان کرده بود و نخلهای پیر غیرتشان را در اشکهای خشکیده
به سویش پرتاب می کردند و باد،
آتش بیار معرکه بود .
|
||
|
+
حکایت شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:21 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
در دست ، عصا همسفرش بود آن مرد در فکر شفای پسرش بود آن مرد ای کاش ! که رنگ روزگارش ، همچون یکرنگیِ موهای سرش بود آن مرد
|
||
|
+
حکایت شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:24 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
دریا: تا کی به دفِ نمی شود ها بزنم خود را عوض کسی دگر جا بزنم خسته شده ام ، شمال هم نزدیک است وقتش شده تا که دل به دریا بزنم
جنگل: موهای مجعد و پریشان داری دختر ! تو هزار و چند خواهان داری از روسری و لباس سبزت پیداست یک دوست پسر به نام باران داری !
باران: همصحبت گل، رفیق شالی هایی مانند همیشه، این حوالی هایی اینطور که اهل این محل می گویند: مهمان همیشه ی شمالی هایی گرگان |
||
|
+
حکایت شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:4 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
...و مانده نامه ی من بی جواب ، همیشه قرار های پیاپی توی خواب همیشه
به زیر روسری ات آبشار گیسو پهن نصیب من سیاهی چادر، سراب ، همیشه
تو پادشاه دل من برنده و مغرور و من مچاله و داغان ، خراب ، همیشه
کلاس درس ، من و غرق در تماشا ، تو به فکر جزوه و استاد ، در کتاب، همیشه
تو در « مذکر غایب » « هو » « هما » یا « هم » و من « مونث » و « انت » تو را خطاب ، همیشه
همیشه بوده ای و تا همیشه خواهم گفت غزل به پشت غزل شعر های ناب، همیشه
...... دوباره موقع رفتن ، دوباره ساعت پنج! دوباره تکه ماهی در شتاب ، همیشه |
||
|
+
حکایت شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:28 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
همواره تو لول لول هستی ای دل در حالت ضرب و زول ۲ ! هستی ای دل در خانه ی تو آمد وشد بسیار است همچون وب بولفضول هستی ای دل
پیوسته دچار درد دوری هستی در غصه ی آن گور بگوری هستی از قصه ات ای دل همگی می خندند چون اتیکت خانم نوری هستی
از غصه ی روز گار خوابت برده در حالت احتضار خوابت برده ای دل چه شده قافیه را باخته ای۳ چون املت دسته دارخوابت برده
ای دل به تو چه که همره او باشی ؟ تو رو س نه نه۴ که مثل یارو باشی؟ باید که به دولت نهم گیر دهی ! تا شکل و شبیه مرد رندو باشی
ای دل که تو اهل ناکجا آبادی
خون گشته به پای دیگران افتادی ای خانه ات آباد ! تو هم چون ملا
از همت و لطف دیگران۵ آبادی
دادی تو کلید و قفل شعرم وا شد ۶
طنازی و جرم دلبران افشا شد ای دل تو کلید از کجا دزدیدی ؟
از خانه شعر طنز خالو راشد ؟
۱. الف: این دل ما حرف سرش نمی شود. کار هر روز ش شد ه سر زدن به دلبرهایش.کاریش نمی شود کرد . برای آشنایی با دلبر های محترم بر روی لینک ها بکیلیکید! ب: دلبران گرامی هر چه سریعتر نسبت به پرداخت حق الزحمه تبلیغاتشان اقدامات لازم را مبذول فرمایند! ج: شباهتهای بین دل و دلبر ها کاملا غیر اتفاقی است! ۲.زور دل ما مانند زور بولفضول شبیه بچه های دو ساله س!! ۳. این مصراع را با صنعت ایهام بخوانید! ۴. همان به تو چه مربوط خودمان!! ۵. این دیگران می تواند برادر آدم باشد!! ۶. به علت اقتضائات شاعری و گیر کردن شدید در قافیه کمک کرده شعر را با لهجه غلیظ اصفهانی بخوانید!!
|
||
|
+
حکایت شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:54 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. یک فصل دوباره از کتابی خالی یک قصه که نه یک تب و تابی خالی: آن مرد دوباره رفت جایش خوابید کز کرد درون رختخوابی خالی ۲. آمد ... و کلاه خویش را قاضی کرد بر حال گذشته چشم اندازی کرد عمری دل او زمانه را بازی داد یک عمر زمانه با دلش بازی کرد |
||
|
+
حکایت شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:50 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
لیلای من زنی است سزاوار هر سپاس چیزی شبیه گلشنی از بوته های یاس یکسوست او، حضور بهاری ز برگ و بر یکسو منم ، درخت تکیده زخشم داس احساس می کنم که کنارم نشسته است درک پری کجا و پریشانی حواس ؟ دیری است با خیال رخش سرشدست عمر پیری رسید و باز هنوز است ناشناس کارم شده صدا زدن نام او فقط ! بی شرم و بی بهانه و بی شک و بی هراس ترسیم قامت و رخ او کار دست نیست سبک خیال باید و صورتگر قیاس .... « یک دست جام باده و یک ..» آه نیست او! آن دست من به دست نسیم است در تماس
|
||
|
+
حکایت شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:45 توسط عبد الله فضلي
|
|
||
|
|
|
|
|
چادر گلی خوشکل خود را سر کن در کوچه بیا ، عنایتی دیگر کن در شهر بجز درد تو دارویی نیست! لبخند بزن ، حال مرا بهتر کن |
||
|
+
حکایت شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:11 توسط عبد الله فضلي
|
|
||