|
اي ساقه ي سر به زير، باران آمد هرچند كمي است دير، باران آمد اي ريشه ي زير خاكها، مي شنوي ؟ لبخند بزن ، نمير ، باران آمد
+ حکایت شده در جمعه چهاردهم دی 1386 8:21 توسط عبد الله فضلي |
غزل زير چندي پيش در حضور استاد بهراميان و استاد زبردست و جمعي از شاعران در كارگاه شعري كه به همت اداره ارشاد و دانشگاه آزاد اسلامي لامرد برگزار شد خوانده شد و دكتر بهراميان با بيان اينكه غزل معاصر نسبت به موضوع جنگ نگاه تازه تري دارد بنظر رسيد شعر را از نظر محتوايي نپسنديدند و نظرشان درباره ي اين غزل من اين بود كه:(( زيباست ولي زبده گويي ديده نمي شود)). ضمن تشكر از لطف ايشان اين شعر را در وبلاگ مي گذارم و به شهداي بخش علامرودشت تقديم مي كنم: از كاروان چه ماند جز آتشي به منزل...... دير رسيده ايم دير، پرنده پر كشيده است جداشدست از زمين، به آسمان پريده است چه مي توان نصيب برد ز قصه اي كه چشم من نديده و دلم خوش است كه گوش من شنيده است حكايتم ، حكايت مدام آن مسافري است كه از عبور كاروان به آتشي رسيده است چه فايده زقصه ي فشنگ و پوكه و تفنگ بگو حكايت كسي كه ماشه را كشيده است حماسه ها گذشته اند ،حماسه ساز رفته است و تازه مرد شعر من ز خواب خود پريده است هميشه قصه گفته اي ز راست قامتان شهر هميشه پشت شهر ها زقصه ها خميده است غزل نگو ، تمام كن غزل علاج درد نيست براي آنكه عشق را ـ كه جنگ را ـ نديده است + حکایت شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 14:52 توسط عبد الله فضلي |
به ايرج زبردست: چون من سر پور شور وشري داري تو از حادثه ي غم خبري داري تو پيوسته هواي شعر هايت ابريست اشعار رباعي تري داري تو + حکایت شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 23:18 توسط عبد الله فضلي |
وقعي به عزاي سوگواران نگذاشت جز خار به چشم انتظاران نگذاشت تدبير امور آسمان را خورشيد يك بار در اختیارباران نگذاشت + حکایت شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 10:47 توسط عبد الله فضلي |
اي كاش زمين ميل نيايش مي كرد + حکایت شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 2:12 توسط عبد الله فضلي |
در ابتدا قصد داشتم مقدمه اي طولاني بنويسم در باب هدفم از ثبت وبلاگ اما فعلا اين كار را به زماني ديگر موكول مي كنم و يكراست مي روم سراغ حرفهايي كه حكايت مدام زندگي ماست: نياكان ما پا به سرزمين عجيبي گذاشته اند . اينكه آيا با پاي خود امده اند يا ازبد حادثه اينجا به پناه آمده اند خود رشته اي است كه سر دراز دارد و حديثش را كوتاه ميكنم . اما يكي از ويژگيهاي جالب و آزار دهنده علامرودشت ما آب و هواي ناخراشيده و نا ميزان است كه اگر آبا و اجداد ما به خاطر همين يك قلم عيب آن عطاي اقامت در اينجا را به لقايش مي بخشيدند دعاي ما و هزار نسل ما تا ابد پشت سر آنها بود. تو را به خدا به توالي فصلها نگاه كنيد : تابستان اش كه نياز به تعريف و تمجيد نداردو كاملترين مثال تجربي براي يك معلم جغرافيا براي تشريح آ ب و هواي گرم و خشك است از گرماي 45 در جه اش گرفته تا تشباد هاي اتشينش و شرجي كشنده اش و اتفاق هميشه ي روزهاي تايستان يعني قطعي برق كه حديثش نقل عام است. پاييز هم كه نداريم چون درختي نداريم تا خش خش برگهايش ما را متوجه حضور پاييز كند . خلاصه همه دلمان به زمستانش خوش است كه ييايدتا با آن گرماي هميشگي سال را به فراموشي بسپاريم. حالا كه زمستان آمده و مردم 10 روز است يلدايش را جشن گر فته اند . حالا كه زمستان آمده و ديگران چندين باران و بر فش را ديد زده اند باز اين وطن ما از زمستان نيز بهر ه اي جز سختي هايش ندارد .از باران خبري نيست و كشاورزان گندم كار و مردان دامدار نا اميدانه چشم به اين آسمان صاف و ابرهاي گهگاهي خسيس دارند . اين ابرهاي خسيس دلشان براي ما نمي سوزد و كمتر چشممان به جمالشان روشن است و گاه بندرت كه هواشناسان سيما هجومشان را در بوق و كرنا مي كنند خرامان خرامان مي آيند و اگر پشيمان نشوند و باز متفرق نشوند گاه يك روز همين جور مي ايستند و از آن بالا بر و بر نگاهت مي كنند بدو ن اينكه دلشان براي ما و سرزمينمان بسوزد . بدون اينكه براي ما گريه كنند . بدون اينكه ببارند . براستي مقصر كيست ؟ چه كسي مسوول خساست آسمان است؟ گناه بذر هاي كه نميرويند.علفهايي كه مي خشكند و مردهايي كه از اين ديار مهاجرت ميكنند چيست؟ چه كس ؟كدام عمل؟و كدامين تقدير مسوول بسته شدن راههاي آسمان است؟ ايا چنين وطني سزاوار نكوهش نيست؟ و ترك كردن؟ ايا چنين وطني مصداق آن شعر شاعر نيست كه مي گويد: سعديا حب وطن گرچه حديثيست شريف نتوان مرد به ذلت كه من اينجا زادم + حکایت شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 1:32 توسط عبد الله فضلي |
اين يك آغاز است براي من براي ورود به دنياي مجازي وب و فرصتي تا نظريات و البته شعر هايم را براي شما بنويسم. تا بعد..... + حکایت شده در دوشنبه دهم دی 1386 21:53 توسط عبد الله فضلي |
|