|
لیلای من زنی است سزاوار هر سپاس چیزی شبیه گلشنی از بوته های یاس یکسوست او، حضور بهاری ز برگ و بر یکسو منم ، درخت تکیده زخشم داس احساس می کنم که کنارم نشسته است درک پری کجا و پریشانی حواس ؟ دیری است با خیال رخش سرشدست عمر پیری رسید و باز هنوز است ناشناس کارم شده صدا زدن نام او فقط ! بی شرم و بی بهانه و بی شک و بی هراس ترسیم قامت و رخ او کار دست نیست سبک خیال باید و صورتگر قیاس .... « یک دست جام باده و یک ..» آه نیست او! آن دست من به دست نسیم است در تماس + حکایت شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 22:45 توسط عبد الله فضلي |
چادر گلی خوشکل خود را سر کن در کوچه بیا ، عنایتی دیگر کن در شهر بجز درد تو دارویی نیست! لبخند بزن ، حال مرا بهتر کن + حکایت شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 14:11 توسط عبد الله فضلي |
|