|
دریا: تا کی به دفِ نمی شود ها بزنم خود را عوض کسی دگر جا بزنم خسته شده ام ، شمال هم نزدیک است وقتش شده تا که دل به دریا بزنم جنگل: موهای مجعد و پریشان داری دختر ! تو هزار و چند خواهان داری از روسری و لباس سبزت پیداست یک دوست پسر به نام باران داری ! باران: همصحبت گل، رفیق شالی هایی مانند همیشه، این حوالی هایی اینطور که اهل این محل می گویند: مهمان همیشه ی شمالی هایی گرگان + حکایت شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 21:4 توسط عبد الله فضلي |
|