|
به صحرا رفته بودم . زمین ، دور از چشم باران ، خود را روبروی خورشید عریان کرده بود و نخلهای پیر غیرتشان را در اشکهای خشکیده به سویش پرتاب می کردند و باد، آتش بیار معرکه بود . + حکایت شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 0:21 توسط عبد الله فضلي |
در دست ، عصا همسفرش بود آن مرد در فکر شفای پسرش بود آن مرد ای کاش ! که رنگ روزگارش ، همچون یکرنگیِ موهای سرش بود آن مرد + حکایت شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 15:24 توسط عبد الله فضلي |
|