|
یک طرح قشنگ و عالی و ناب کشید تصویر گلی به صفحه ی قاب کشید نقاش ازل نشست و با دست خدا در برکه ی آب عکس مهتاب کشید بگذاشت کنار خود سبو را خورشید آرام گرفت دست او را خورشید نوشید به امر آسمان مستی کرد آورد به لب راز مگو را خورشید با تیشه به ریشه های بیداد زدی چون کوه، خودت را به صف باد زدی با دست گرفت گوش خود را تاریخ آن روز که با سکوت فریاد زدی از شاخه ی معرفت نمی چیدیمت چون آیینه، شکسته، می پاشیدیمت ای ماه ! چه خوب شد نبودیم آن روز! بودیم اگر ، یقین نمی دیدیمت از نخل و سکوت و ماه باید پرسید از گریه و درد و آه باید پرسید اندازه ی وسعت غمت را مولا! در نیمه ی شب ز چاه باید پرسید + حکایت شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 19:26 توسط عبد الله فضلي |
|