|
یک طرح قشنگ و عالی و ناب کشید تصویر گلی به صفحه ی قاب کشید نقاش ازل نشست و با دست خدا در برکه ی آب عکس مهتاب کشید بگذاشت کنار خود سبو را خورشید آرام گرفت دست او را خورشید نوشید به امر آسمان مستی کرد آورد به لب راز مگو را خورشید با تیشه به ریشه های بیداد زدی چون کوه، خودت را به صف باد زدی با دست گرفت گوش خود را تاریخ آن روز که با سکوت فریاد زدی از شاخه ی معرفت نمی چیدیمت چون آیینه، شکسته، می پاشیدیمت ای ماه ! چه خوب شد نبودیم آن روز! بودیم اگر ، یقین نمی دیدیمت از نخل و سکوت و ماه باید پرسید از گریه و درد و آه باید پرسید اندازه ی وسعت غمت را مولا! در نیمه ی شب ز چاه باید پرسید + حکایت شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 19:26 توسط عبد الله فضلي |
دشنام به نام شعر های بی تو زنجیر به گام شعر های بی تو بعد از تو کسی به شاعری فکر نکرد + حکایت شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 18:13 توسط عبد الله فضلي |
صحن و حرم و مناره و گلدسته انگار کسی مرا به عشقت بسته محتاج نوازش تو ام آقا جان! چندیست که خسته ام ز دنیا، خسته. + حکایت شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 22:52 توسط عبد الله فضلي |
۱. چندیست که با یاد تو من مانوسم در دایره خیال تو محبوسم هر بار پیامک تو را می خوانم انگار که من لب تو را می بوسم ۲. آقا! چه عجب که کردی از ما یادی یکباره چه شد به یاد ما افتادی؟ ای کاش به جای دادن اس ام اس می آمدی و بوسه به ما می دادی ۳. خشکید لبم ، بیا و کامی بفرست از جانب خود قند تمامی بفرست ای دوست! مرا مبر ز یاد و از لطف گهگاه برای من پیامی بفرست ۴. گهگاه پیام می فرستی چندی گاهی در این رابطه را می بندی جز لحظه ی رویت پیامت اما بر روی لبم نمی رود لبخندی ۵. انداخت به لرزه گوشی ناب مرا پاشید به هم پازل اعصاب مرا آن روز پیامکت سراغم آمد هم خواب مرا ربود و هم قاب مرا! + حکایت شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 16:7 توسط عبد الله فضلي |
هر چند که دل، هرزه و هر جایی بود با عشق، اقامتش تماشایی بود حاشا که سپاس از دهانش افتد او هرچه که دیده بود زیبایی بود + حکایت شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 19:51 توسط عبد الله فضلي |
یک نخل ، کنار چند قایق بکَشید یک منظره از دشت شقایق بکَشید این زنگ، برای رسم ِِعکس ِدل من یک شهر پر از جوان عاشق بکَشید
+ حکایت شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 17:53 توسط عبد الله فضلي |
افطار رسیده و رطب می خواهم. افطاری پاک و مستحب می خواهم. خود را برسان خانه، اذان می گویند... یک بوسه از آن گوشه ی لب می خواهم. + حکایت شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 10:50 توسط عبد الله فضلي |
آتش به تن فراق خواهد افتاد قفل در این اتاق خواهد افتاد می آیی و ...با قیامت آمدنت خوشبختی ام اتفاق خواهد افتاد + حکایت شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 22:33 توسط عبد الله فضلي |
در دست ، عصا همسفرش بود آن مرد در فکر شفای پسرش بود آن مرد ای کاش ! که رنگ روزگارش ، همچون یکرنگیِ موهای سرش بود آن مرد + حکایت شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 15:24 توسط عبد الله فضلي |
دریا: تا کی به دفِ نمی شود ها بزنم خود را عوض کسی دگر جا بزنم خسته شده ام ، شمال هم نزدیک است وقتش شده تا که دل به دریا بزنم جنگل: موهای مجعد و پریشان داری دختر ! تو هزار و چند خواهان داری از روسری و لباس سبزت پیداست یک دوست پسر به نام باران داری ! باران: همصحبت گل، رفیق شالی هایی مانند همیشه، این حوالی هایی اینطور که اهل این محل می گویند: مهمان همیشه ی شمالی هایی گرگان + حکایت شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 21:4 توسط عبد الله فضلي |
۱. یک فصل دوباره از کتابی خالی یک قصه که نه یک تب و تابی خالی: آن مرد دوباره رفت جایش خوابید کز کرد درون رختخوابی خالی ۲. آمد ... و کلاه خویش را قاضی کرد بر حال گذشته چشم اندازی کرد عمری دل او زمانه را بازی داد یک عمر زمانه با دلش بازی کرد + حکایت شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 19:50 توسط عبد الله فضلي |
چادر گلی خوشکل خود را سر کن در کوچه بیا ، عنایتی دیگر کن در شهر بجز درد تو دارویی نیست! لبخند بزن ، حال مرا بهتر کن + حکایت شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 14:11 توسط عبد الله فضلي |
يك بار دگر كاش امان مي دادي بر گُر ده ي اين پير توان مي دادي يك بار دگر كاش تو با اس ام اس ! اين گوشي كهنه را تكان مي دادي پيش از تو چه كاره بوده ام ، يادم نيست! شايد كه ستاره بوده ام ، يادم نيست ....... كه بود نام من يا كه تويي؟ يك، يا كه دو پاره بوده ام ، يادم نيست! افسوس نظر بازی ما بازی بود پرواز نبود٬ بلند پروازی بود فتوی همان که بر جفا حکمت داد دنباله ی حکم شُرحِ قاضی بود + حکایت شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 19:28 توسط عبد الله فضلي |
ديروز( ۱۵ بهمن) به عنوان برگزيده ي شعر ولايت( موضوع غدير) با چند تن از دوستان دعوت شده بوديم شيراز . مراسم در تالار سعدي مجتمع فرهنگيان شيراز بود. پذيرش كه شديم كاغذي كه بر نامه ي همايش رو نوشته بود به علاوه ي بسته ي پذيرايي به دستمون دادند طبق برنامه بين ساعت 10 تا 12 نوبت شعر خواني من بود نظم مراسم يه جز زمان شروع آن خوب بود مراسم طبق معمول با يك ساعت تاخير شروع شد . ابتدا تلاوت قران يعد سرود ميهن و سپس كلام رهبر كه اينها همه توسط كلبپ بخش شد . سپس نويت رييس سازمان بود كه حدود 20 دقيقه از فرهنگ و رسالت شاعر و ... گفت وبعد نوبت شاعر ها كه رسيد احد ده بزرگي شاعر فرهنگي معروف شيراز مثنوي زيباييي در رثاي حضرت سجاد (ع) گفت و سپس يكي يكي شاعران فرهنگي و دانش آموز براي شعر خواني آمدند. تنوع سني شاعران جالب بود از دانش آْموز راهنمايي تا معلم نزديك دوران باز نشستگي داشتيم . نكته ي جالب در مورد شعرها اين بود كه اكثر اونا رباعي بود. طهمورث اسكندري همكار شاعر مون كه نيروي اينجاست و امسال به اوز منتقل شده اشت هم با جند تا از همكاراش اومده بود. علاقه مند به شعر هر جا كه ياشه خودشو مي رسونه . او هم 12 رباعي جالب خوند و خواست كه سلامشو به مردم علامرودشت برسونم. معاون پرورشي سازمان هم خيلي كوتاه با خوشرويي خير مقدم گفت. دو تا كليپ هم از شعر خواني مرحوم آقاسي بخش شد . مراسم با نيم ساعت تاخير تمام شد . بيش از 300 شعر به همايش ارسال شده بود كه حدودا 40 برگزيده داشت . طبق معمول داوري ها رضايت بخش نبود و عيب و ايراد اتي داشت. شعر كه خوانديم. هديه اي گرفتيم و ناهاري و( مرغ ) و پيش به سوي وطن. اين هم چند تا از رباعي هايي كه اونجا خوندم . خوشحال مي شم در باره آن نظر بدين: امام رضا/ع/ : غدير در بين اهالي آسمان مشهورتر از اهل زمين است: با قطعه اي از خاك دلم جور تر است آنجا كه زمين از آسمان دورتر است ديدم كه يكي از عرشيان گفت : غدیر اينجا به ميان عرش مشهور تر است بگذاشت كنار خود سبو را خورشيد آرام گرفت دست او را خورشيد نوشيد به امر آسمان، مستي كرد آورد به لب راز مگو را خورشيد در گوش دلم بانگ نفير است بيا آوازه ي عشق چشمگير است بيا بی ماه رخت مجلس ما کامل نیست موعود زمین عید غدیر است بیا + حکایت شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 16:4 توسط عبد الله فضلي |
: قد قامت عشق از قيامت برخاست صد حي علي ز هر مقامت برخاست تكبير سلام سرخ تو اول بار از حنجر حج ناتمامت برخاست + حکایت شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 20:4 توسط عبد الله فضلي |
ای دوست! نبودنت که طولانی شد حال دل من چنانکه می دانی شد من هیچ! که بغض آسمان هم ترکید برقی زد و رعدی زد و بارانی شد + حکایت شده در شنبه پانزدهم دی 1386 18:37 توسط عبد الله فضلي |
اي ساقه ي سر به زير، باران آمد هرچند كمي است دير، باران آمد اي ريشه ي زير خاكها، مي شنوي ؟ لبخند بزن ، نمير ، باران آمد
+ حکایت شده در جمعه چهاردهم دی 1386 8:21 توسط عبد الله فضلي |
به ايرج زبردست: چون من سر پور شور وشري داري تو از حادثه ي غم خبري داري تو پيوسته هواي شعر هايت ابريست اشعار رباعي تري داري تو + حکایت شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 23:18 توسط عبد الله فضلي |
وقعي به عزاي سوگواران نگذاشت جز خار به چشم انتظاران نگذاشت تدبير امور آسمان را خورشيد يك بار در اختیارباران نگذاشت + حکایت شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 10:47 توسط عبد الله فضلي |
اي كاش زمين ميل نيايش مي كرد + حکایت شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 2:12 توسط عبد الله فضلي |
|