|
۱. حرفهایم را خوردم. درونم پر از (( دوستت دارم )) شد ! ۲. پایین ترین نقطه از سطح دریا آنجاست که از چشمان تو افتادم . ۳. چشمهایت را ببند ! چقدر حرف عاشقانه می زنی !؟... + حکایت شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 11:59 توسط عبد الله فضلي |
به صحرا رفته بودم . زمین ، دور از چشم باران ، خود را روبروی خورشید عریان کرده بود و نخلهای پیر غیرتشان را در اشکهای خشکیده به سویش پرتاب می کردند و باد، آتش بیار معرکه بود . + حکایت شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 0:21 توسط عبد الله فضلي |
روز ها گذشته اند لچظه های ناب عمر ، رفته ،بر نگشته اند . تا نگاه می کنی زمان پیری است باورت نمی شود ولی بیست و هشت سالگی رسیده است. خسته از عبور لحظه ها ناتوان ز عودت گذشته ها پشت دیوار بیست و هشت سالگی نشسته ای دلت شکسته است! گریه می کنی ، چرا؟ باز هم همان حکایت همیشگی: عزیز ،رفته است. بعد پنج ماه سبزی و بهار بعد یک خیال سبز ز عشق یادگار ، یار رفته است دلخوشی از این دیار رفته است ......... دوستان تمام، ناتمام! خانواده غرق درد خویش مردم زمانه فکر انتقام!. چشمهای کوچه منتظر ، تا کسی میان خانه ها بر بساط درد خویش دود عاشقی هوا کند ـ جفا کند ـ . ناگهان کلاغهای شهر ، قار و قار وقار وقار ، این خطای شوم ر ا برملا کند: (( آی گوشهای منتظر! خبر ،خبر یک نفر ، بی اجازه ی دختران شهر یا بدون آنکه عقل را خبر کند! رفته دل سپرده است آبروی شهر را پاک برده است ...)) ........ آی، روزهای تازه آمده ! ـ روز های تلخ بیست و هشت سالگی ـ از چه مثل او چنین شتاب می کنید؟ اینچنین چرا برای طی شدن سعی بی حساب می کنید این حقیقتی است تلخ تلخ: هر که رفته بر نگشته است! حسرت دوباره دیدنش چو خار بر دلم نشسته است. ....... آی روز های تازه آمده ! بهر خود کمی صفا کنید بهر من تولدی دوباره نیست لا اقل شما برای خود جشن کوچکی به پا کنید....... + حکایت شده در شنبه چهارم خرداد 1387 20:18 توسط عبد الله فضلي |
|