|
در ابتدا قصد داشتم مقدمه اي طولاني بنويسم در باب هدفم از ثبت وبلاگ اما فعلا اين كار را به زماني ديگر موكول مي كنم و يكراست مي روم سراغ حرفهايي كه حكايت مدام زندگي ماست: نياكان ما پا به سرزمين عجيبي گذاشته اند . اينكه آيا با پاي خود امده اند يا ازبد حادثه اينجا به پناه آمده اند خود رشته اي است كه سر دراز دارد و حديثش را كوتاه ميكنم . اما يكي از ويژگيهاي جالب و آزار دهنده علامرودشت ما آب و هواي ناخراشيده و نا ميزان است كه اگر آبا و اجداد ما به خاطر همين يك قلم عيب آن عطاي اقامت در اينجا را به لقايش مي بخشيدند دعاي ما و هزار نسل ما تا ابد پشت سر آنها بود. تو را به خدا به توالي فصلها نگاه كنيد : تابستان اش كه نياز به تعريف و تمجيد نداردو كاملترين مثال تجربي براي يك معلم جغرافيا براي تشريح آ ب و هواي گرم و خشك است از گرماي 45 در جه اش گرفته تا تشباد هاي اتشينش و شرجي كشنده اش و اتفاق هميشه ي روزهاي تايستان يعني قطعي برق كه حديثش نقل عام است. پاييز هم كه نداريم چون درختي نداريم تا خش خش برگهايش ما را متوجه حضور پاييز كند . خلاصه همه دلمان به زمستانش خوش است كه ييايدتا با آن گرماي هميشگي سال را به فراموشي بسپاريم. حالا كه زمستان آمده و مردم 10 روز است يلدايش را جشن گر فته اند . حالا كه زمستان آمده و ديگران چندين باران و بر فش را ديد زده اند باز اين وطن ما از زمستان نيز بهر ه اي جز سختي هايش ندارد .از باران خبري نيست و كشاورزان گندم كار و مردان دامدار نا اميدانه چشم به اين آسمان صاف و ابرهاي گهگاهي خسيس دارند . اين ابرهاي خسيس دلشان براي ما نمي سوزد و كمتر چشممان به جمالشان روشن است و گاه بندرت كه هواشناسان سيما هجومشان را در بوق و كرنا مي كنند خرامان خرامان مي آيند و اگر پشيمان نشوند و باز متفرق نشوند گاه يك روز همين جور مي ايستند و از آن بالا بر و بر نگاهت مي كنند بدو ن اينكه دلشان براي ما و سرزمينمان بسوزد . بدون اينكه براي ما گريه كنند . بدون اينكه ببارند . براستي مقصر كيست ؟ چه كسي مسوول خساست آسمان است؟ گناه بذر هاي كه نميرويند.علفهايي كه مي خشكند و مردهايي كه از اين ديار مهاجرت ميكنند چيست؟ چه كس ؟كدام عمل؟و كدامين تقدير مسوول بسته شدن راههاي آسمان است؟ ايا چنين وطني سزاوار نكوهش نيست؟ و ترك كردن؟ ايا چنين وطني مصداق آن شعر شاعر نيست كه مي گويد: سعديا حب وطن گرچه حديثيست شريف نتوان مرد به ذلت كه من اينجا زادم + حکایت شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 1:32 توسط عبد الله فضلي |
|