لیلا
لیلای من زنی است سزاوار هر سپاس
چیزی شبیه گلشنی از بوته های یاس
یکسوست او، حضور بهاری ز برگ و بر
یکسو منم ، درخت تکیده زخشم داس
احساس می کنم که کنارم نشسته است
درک پری کجا و پریشانی حواس ؟
دیری است با خیال رخش سرشدست عمر
پیری رسید و باز هنوز است ناشناس
کارم شده صدا زدن نام او فقط !
بی شرم و بی بهانه و بی شک و بی هراس
ترسیم قامت و رخ او کار دست نیست
سبک خیال باید و صورتگر قیاس ....
« یک دست جام باده و یک ..» آه نیست او!
آن دست من به دست نسیم است در تماس
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 22:45 توسط عبد الله فضلي
|