لیلای من زنی است سزاوار هر سپاس

 چیزی شبیه گلشنی از بوته های یاس

 یکسوست او، حضور بهاری ز برگ و بر

یکسو منم ، درخت تکیده زخشم داس

احساس می کنم که کنارم نشسته است

 درک پری کجا و پریشانی حواس ؟

 دیری است با خیال رخش سرشدست عمر

  پیری رسید و باز هنوز است ناشناس

  کارم شده صدا زدن نام او فقط !

  بی شرم و بی بهانه و بی شک و بی هراس

  ترسیم قامت و رخ او کار دست نیست

 سبک خیال باید و صورتگر قیاس ....

  «‌ یک دست جام باده و یک ..»  آه نیست او!

 آن دست من به دست نسیم است در تماس