آن روزها دانشکده الهیات

 

 

  

 

...و مانده نامه ی من بی جواب ، همیشه

قرار های پیاپی توی خواب همیشه

 

به زیر روسری ات آبشار گیسو پهن

نصیب من سیاهی چادر، سراب ، همیشه

 

تو پادشاه دل من برنده و مغرور

و من مچاله و داغان ، خراب ، همیشه

 

کلاس درس ، من و غرق در تماشا ، تو

به فکر جزوه و استاد ، در کتاب، همیشه

 

تو در « مذکر غایب » « هو » « هما » یا « هم »

و من « مونث » و « انت » تو را خطاب ، همیشه

 

همیشه بوده ای و تا همیشه خواهم گفت

غزل به پشت غزل شعر های ناب، همیشه

 

......

 

دوباره موقع رفتن ، دوباره ساعت پنج!

دوباره تکه ماهی در شتاب ، همیشه ‌

لیلا

 

   لیلای من زنی است سزاوار هر سپاس

 چیزی شبیه گلشنی از بوته های یاس

 یکسوست او، حضور بهاری ز برگ و بر

یکسو منم ، درخت تکیده زخشم داس

احساس می کنم که کنارم نشسته است

 درک پری کجا و پریشانی حواس ؟

 دیری است با خیال رخش سرشدست عمر

  پیری رسید و باز هنوز است ناشناس

  کارم شده صدا زدن نام او فقط !

  بی شرم و بی بهانه و بی شک و بی هراس

  ترسیم قامت و رخ او کار دست نیست

 سبک خیال باید و صورتگر قیاس ....

  «‌ یک دست جام باده و یک ..»  آه نیست او!

 آن دست من به دست نسیم است در تماس

 

 

حکایت مدام

 

 

غزل زير چندي پيش در حضور استاد بهراميان و استاد زبردست و جمعي از شاعران در كارگاه شعري كه به همت اداره ارشاد  و دانشگاه آزاد اسلامي لامرد برگزار شد خوانده شد و دكتر بهراميان با بيان اينكه غزل معاصر نسبت به موضوع جنگ نگاه تازه تري دارد بنظر رسيد شعر را از نظر محتوايي نپسنديدند و نظرشان درباره ي اين غزل من اين بود كه:(( زيباست ولي زبده گويي ديده نمي شود)). ضمن تشكر از لطف ايشان اين شعر را در وبلاگ مي گذارم و به شهداي بخش علامرودشت تقديم مي كنم:

 

از كاروان چه ماند جز آتشي به منزل......

 

دير رسيده ايم دير‌، پرنده پر كشيده است

جداشدست از زمين، به آسمان پريده است

چه مي توان نصيب برد ز قصه اي كه چشم من

نديده و دلم خوش است كه گوش من شنيده است

حكايتم ، حكايت مدام آن مسافري است

كه از عبور كاروان به آتشي رسيده است

چه فايده زقصه ي فشنگ و پوكه و تفنگ

بگو حكايت كسي كه ماشه را كشيده است

حماسه ها گذشته اند ،حماسه ساز رفته است

و تازه مرد شعر من ز خواب خود پريده است

هميشه قصه گفته اي ز راست قامتان شهر

هميشه پشت شهر ها زقصه ها خميده است

غزل نگو ، تمام كن غزل علاج درد نيست

براي آنكه عشق را ـ كه جنگ را ـ نديده است