حکایت مدام
غزل زير چندي پيش در حضور استاد بهراميان و استاد زبردست و جمعي از شاعران در كارگاه شعري كه به همت اداره ارشاد و دانشگاه آزاد اسلامي لامرد برگزار شد خوانده شد و دكتر بهراميان با بيان اينكه غزل معاصر نسبت به موضوع جنگ نگاه تازه تري دارد بنظر رسيد شعر را از نظر محتوايي نپسنديدند و نظرشان درباره ي اين غزل من اين بود كه:(( زيباست ولي زبده گويي ديده نمي شود)). ضمن تشكر از لطف ايشان اين شعر را در وبلاگ مي گذارم و به شهداي بخش علامرودشت تقديم مي كنم:
از كاروان چه ماند جز آتشي به منزل......
دير رسيده ايم دير، پرنده پر كشيده است
جداشدست از زمين، به آسمان پريده است
چه مي توان نصيب برد ز قصه اي كه چشم من
نديده و دلم خوش است كه گوش من شنيده است
حكايتم ، حكايت مدام آن مسافري است
كه از عبور كاروان به آتشي رسيده است
چه فايده زقصه ي فشنگ و پوكه و تفنگ
بگو حكايت كسي كه ماشه را كشيده است
حماسه ها گذشته اند ،حماسه ساز رفته است
و تازه مرد شعر من ز خواب خود پريده است
هميشه قصه گفته اي ز راست قامتان شهر
هميشه پشت شهر ها زقصه ها خميده است
غزل نگو ، تمام كن غزل علاج درد نيست
براي آنكه عشق را ـ كه جنگ را ـ نديده است