سلام
تا مدتی نامعلوم من را اینجا ببینید
سلام
تا مدتی نامعلوم من را اینجا ببینید
شب فردایی که وعده آمدنت را داده اند با شب های دیگر فرقی نداشت ، مثل همیشه باید یک نماز میخواندیم از روی “عادت” . کنار کسی مثل خودم که باید یک نماز بخواند از روی” عادت” ، و بعد صلوات بفرستیم لابد و دعا بخوانیم برای آمدنت بلند بلند از روی عادت . و سریع بلند بشویم و برویم بیرون تا دعای کمیل گیرمان نیانداخته و بین راه بشنویم که بلندگو دارد شکایت میکند از گناهانی که ” تقطع الرجاء ” و ” تنزل البلاء ” کرده .
شب فردایی که وعده ی آمدنت را داده اند نشانه ای از آمدنت وجود نداشت و همه چیز عادی بود ، ” قرائتی ” با آن لهجه کاشانی اش حرف های قشنگ زد برای مادر و پدر که ” منتظرش ” بودند از روی عادت و رفت … و بعد نوبت اخبار بود که از “آمدن” توده “هوای سرد” بگوید و از “آمدن” “چاوز” بگوید و از “آمدن” هفته سوم آغاز “هدفمندی یارانه ها ” بگوید و از “آمدن” “چیزهای دیگر ” بگوید ولی از “آمدن” ” تو “نگوید . شب فردایی که وعده آمدنت را داده اند ” بهنود” آمد و روزنامه های آخر هفته را بررسی کرد : در روزنامه ها خبری از آمدنت نبود، در تلوزیون خبری از آمدنت نبود حتی وقتی تبلیغ “دعای ندبه “میکرد از روی “عادت “. و بعد خوابیدیم از روی “عادت” تا برسد فردایی که وعده آمدنت را داده اند .
صبح روزی که و عده آمدنت را داده اند خبری از آمدنت نبود که اگر بود دیگر تا “لنگ ظهر” نخوابیده بودیم از روی “عادت ” . وصدای ” آقاسی ” از بلندگوهای مصلای جمعه نمی آمد که سوال کند” کی و کجا وعده دیدار ما ؟ ؟”
درخانه ، درکوچه درخیابان همه چیز “عادی ” بود و به جاده ها رنگ “سکوت” زده بودند از روی “عادت “… خطیب جمعه از همه چیز گفت از روی “عادت”… و ما شنیدیم از روی “عادت” … و بلند شدیم و برگشتیم و غذاخوردیم از روی “عادت “…
در “عصر” روزی که وعده آمدنت را داده اند کسی “منتظرت” نبود از روی “عادت ” و “درباره تو “حرف نمیزد و به “جاده” نگاه نمیکرد و صدای “در” نمی آمد و “پنجره” به هم نمیخورد .
در “غروب ” روزی که وعده آمدنت را داده اند تلوزیون ” گلدی بو جمعه دن گشدی اله ” پخش میکرد بین دو نیمه فوتبال از روی “عادت “،
هوا داشت “تاریک” میشد ، من “خمیازه “میکشیدم از “خستگی “، مادر چراغهای حیاط را روشن میکرد و پدر داشت وضو میگرفت برود مسجد ،برویم مسجد و نماز بخوانیم و صلوات بفرستیم بلند بلند کنار “کسی” از روی” عادت “و “دعای فرج ” بخوانیم برای “ظهور” کسی که “نیامد ” در “پایان” روزی که وعده آمدنش را داده بودند ، در پایان یک جمعه ی دیگر…
از امام رضا ( ع) منقول است که ” هرگاه حاکمان دروغ بگویند باران نبارد” این کلام ارزشمند ثامن الحجج که ذره ای نباید در صحت آن شک کرد ضمن تایید دوباره رابطه نزول باران و رفتار مردم ، پای حاکمان و دیدگاه های سیاسی را به ماجرای بارش رحمت الهی باز میکند . بسیار هستند کسانی که در طرف مقابل با رد کامل نظریه فوق به جز حوادث طبیعی و شرایط جوی چیزی را در نزول باران موثر و عامل نمیدانند که البته به نظر نگارنده این دیدگاه نیز مانند سایر نظریات مشابه برون دینی قابل نقد است .
هرچه هست دارد زمستان به نیمه میرسد و زمین تشنه ، ریشه ها منتظر و شکوفه ها در آرزوی تولدند . باران به هر علتی بستگی داشته باشد ، اراده نزولش در دستان رحمان رحیمی است که برای نزول رحمتش به بندگان، منتظر هیچ اسبابی نمیماند :
دریای لطف اوست وگرنه سحاب کیست
تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
( سعدی )
۲:
> و چند رباعی برای باران ! :
ای کاش زمین میل نیایش میکرد
یا آنکه خدا کمی سفارش میکرد
از غول سیاه آسمانها ،از ابر
ای کاش کسی خواهش بارش میکرد
* * *
وقعی به عزای سوگواران نگذاشت
جز خار به چشم مرغزاران نگذاشت
تدبیر امور آسمان را خورشید
یکبار در اختیار باران نگذاشت
* * *
ترسانداهالی زمین ،ابر سیاه
از سیل نشسته در کمین ،ابرسیاه
اینبار ولی رنگ زمین سبز نشد
چوپان دروغگوست این ابرسیاه
1) یکی از اصول بدیهی و غیر قابل انکار" ضرورت تخصصی بودن مشاغل " مختلف و اهمیت تناسب بین" قابلیت ها" و "صلاحیت " افراد جامعه با مسولیت ها و مشاغل مکتسبه است. بر همین اساس" دانشسراهای تربیت معلم" مولد و محل" تربیت" بسیاری از معلمان عزیزی بوده است که آموزش و پرورش آنها باعث به وجود آمدن نیروهای جوان ، کارشناس و مستعدی در جامعه شده است که امروزه چرخ اداره جامعه را بر حرکت در آورده اند. علاوه بر دانشسراها ، "مراکز تربیت معلم" نیزچنانکه از اسم آنها پیداست سهمی از تربیت و آموزش فرهنگیان گرامی را برای تربیت فرزندان این مرز و بوم را بر عهده داشته اند. دوستان فرهنگی که " تجربه " تحصیل در این مراکز را دارند حتمن با بنده همنظر هستند که فارغ التحصیلی از این مراکز امر چندان آسانی نبوده است و مدت زمان تحصیل در این مراکز که در دانشسرا ها "4 سال" و در مراکز تریت معلم "2 سال" به طول می انجامید همراه با آموزشهای مختلف و در زمینه های مختلف مورد نیاز برای تربیت یک معلم بوده است و هر معلم علاوه بر تعلیم دروس تخصصی رشته خود با دیگر ضروریات رشته معلمی از جمله " روشهای مختلف تدریس و آموزشهای روانشناسی" و... آشنا میشدند و البته همه ی این تعلیمات و آموزشها و حق تحصیل در مراکز تربیت معلم پس از" گزینشهای دشوار" توسط مراجع مختلف وموانع متعدد حاصل میشد و بودند تعداد زیادی از این دانشجویان این مراکز که به علت عدم تایید صلاحیت آنها و گاهن سخت گیری های بسیار شدید و بی مورد از حق ادامه تحصیل در این مراکز منع شده اند و راهی دیگر در پیش گرفته اند. و این مراکز با همه ی ضعفها و معایبشان تامین کننده شروط حداقلی برای احراز وظیفه ی خطیر معلمی که بنا بر نظر امام راحل( ره) "هم ردیف شغل انبیا ء" دانسته شده بوده اند.
2) یکی دیگر از امور بدیهی و غیر قابل انکار این است که انقلاب اسلامی ایران درخت نوپایی است که رشد و گسترش آن مرهون مجاهدت های فرزندان عزیزی است که بی هیچ چشم داشتی پا بر تمامی دلبسنگی ها و تعلقات گذاشته و با تقدیم جان ها و اعضای عزیز خود این کشور را بیمه کرده اند و خانواده شهدا و جانبازان که میراث این عزیزان و " چشم و چراغ این ملتند " یادگاران ارزشمند و عزیزی هستند که تکریم و تعظیم شان آنها کوچکترین "مسوولیت "ملت قدرشناس ایران در برابر این یادگاران مجاهدان ایران عزیز هستند.
3) "آزمون اخیر آموزش و پرورش و استخدام بیش از 40 هزار نیروی جدید" که منتج به" تزاحم و تناقض" دو اصل بدیهی بالا شده است دل بسیاری از دلسوزان و آشنایان به نظام آموزش و پرورش را به درد آورده است و بانوی پیر و خسته و فرسوده نظام آموزش و پرورش را در آغوش مشکل و معضلی بزرگ و جدید انداخته است .
دوستانی که در آموزش و پرورش هستند شاهد حضور این نیروهای جدید الاستخدام در پست ها و وظایفی خارج از "تخصص و صلاحیت" خود هستند . متاسفانه امروز شاهدیم بسیاری ازاعضای همین خانواده های شاهد و ایثار گر صرفن فقط به علت انتساب و قرابت با شهدا و جانبازان " یکباره" در کلاسهای درس خارج از تخصص و صلاحیت خود قرار داده شده اند .
حقیقت تلخی است اما آمار و ارقام نشان میدهد که بسیاری از همین عزیزان با مدرک های کاملن "غیر مرتبط" همچون آبخیز داری ! کشاورزی ! صنایع ! الهیات ! و بسیاری تخصص های غیر مرتبط در کلاسهای ابتدایی پس از گذراندن یک" دوره ی 20 روزه "مشغول به تدریس شده اند .
نویسنده ی این سطور میشناسد بسیاری از همین همکاران جدید خود را که حتی در آزمون استخدامی شرکت هم نکرده اند و صرفن به علت همان دلیلی که ذکر شد مشغول تدریس داتش آموزان ابتدایی هستند که در کشورهای پیشرفته برای تعلیم و تربیت آنها از عالمترین و باسوادترین افراد جامعه استفاده میشود.
هیچ آدم منصفی منکر مسولیت دولت و مردم در برابر خانواده های شهدا و جانبازان نیست و هرچه به این عزیزان " خدمت " شود کم است اما این نیت خیر خدمت رسانی به این یادگاران شهداء باید به چه قیمتی تمام شود ؟ آیا فرزندان کوچک شما و برادران من باید در ابتدای شروع فراگیری دانش در کلاس " معلم های غیر متخصصی" بنشینند که" یک شبه راه صد ساله" معلمی را طی کرده اند ؟
یکی از ضعفهای بزرگ دولت نهم و دهم اقدامات غیر کارشناسی و یک شبه آن علیرغم نیت خیر و روحیه ی خدمت رسانی آنهاست . آیا عزیزان ما در دولت و جناب وزیر محترم دکتر حاج بابایی با سابقه خوب در مجلس که همواره در دوران نمایندگی خود اشکالات قابل قبولی به نظام آموزش و پرورش داشتند در راستای خدمت به خانواده های شهدا" راهی دیگر" در تامین فرصت شغلی برای آ نان به ذهنشان نمیرسد ؟ آیا نمیشود این عزیزان را در پست ها و مسوولیت هایی که نیاز به تخصص کمتر دارد به کار گماشت؟ آیا این از" چاله " به " چاه " افتادن نیست که برای " خدمت" به گروهی " نعمت" را از گروهی دیگربستانیم؟
ناگفنه نماند در استخدام اخیر شاهد افراد با صلاحیت و متخصص هم در این بین هستیم .اما آمارها اکثر این عزیزان را فاقد شرایط و تخصص های لازم برای شغل خطیر معلمی نشان میدهد و این مسئله زمانی تلخ تر میشود که شاهدیم خیلی از نیروهای حق التدریس که " سابقه " و " تجربه "چندین سال خدمت در آموزش و پرورش را دارند هنوز از وضعیت استخدامی و آینده شغلی خود بیخبرند.
صحبت کردن و نوشتن در این مورد برای نویسنده کار آسانی نبوده است اما شرمنده شهداء خواهیم بود اگر برمیوه های درختی که آنها با خونشان آبیاری کرده اند سم " اقدامات غیر کارشناسی" و " تصمیمات احساسی " بزنیم و در میدان" سیاست " ارزان عرضه اش کنیم حتی اگر به نیت سپاس ازاین زندگان همیشه تاریخ باشد !
صدایم میزند میگوید ببین فلانی ، سعید کوچولوی ما چه چیزهای خوبی بلده ، او را روی پای خودش مینشاند و بعد شروع میکند به پرسیدن: خوب عزیزم برای عمو بگو امام اول کیه ؟ و سعید کوچولو با شرم و شیطنت درحالی که انگشت کوچکش گوشه دهنش میکند میگه {امام } علی .
امام دوم کیه {امام} حسن . امام سوم ، {امام } حسین امام چهارم و همینطور تا میرسد به امام دوازدهم که سعید کوچولو جواب میدهد امام زمان {عج} ومثل بقیه درست جواب میدهد و بعد من و باباش بهش آفرین میگیم و سعید کوچولو بلند میشود و از اتاق میرود بیرون…
رساله ای در ستایش آزادی بیان :
من مشایی را دوست دارم وقتی درباره مدیریت انبیاء ” اظهار عقیده ” میکند . دوستش دارم وقتی درباره رابطه انسان با خدا ” نظر” میدهد . من اصلن از دستش ناراحت نمیشوم حتی وقتی از دوستی با مردم اسراییل “حرف ” میزند . وقتی میبینم اسفندیار “جسارت ” میکند و میرود مینشیند کنار هدیه تهرانی و به تابلو های نقاشی اش نگاه میکند و به کسی که مثل او نمی اندیشد ” احترام ” میگذارد و به وجود هنر در کسی که تلوزیون از پخش تصویر و هنرش طفره میرود ” اعتراف” میکند به او علاقه ام دو چندان میشود. آن لحظه که از همه طرف از شرق تا غرب از کیهان تا ایران به او حمله میکنند ولی او ” استقامت” میکند و در ” ابراز عقیده ” مداومت میورزد و باز یک اظهار نظر جدید می کند و ککش هم نمی گزد، از خوشحالی میپرم بالا. من وقتی میبینم داخل این مملکت گروه معدودی میگویند فقط ما باید حرف بزنیم ولی آقای مشایی عزیز چون اسفندیار می ایستد و با یک صحبت عالمانه یا یک ” اظهارنظر” خنده دار -چه فرق میکند؟ – میزند توی برجکشان و آب در خوابگه شان میریزد یک هورای بلند برای اسفندیارمیکشم . دوستش دارم زیرا میبینم در کشورم که روزنامه نگارش ، سیاستمدارش و معاون وزیرش به خاطر حرف زدن دیگر نمیتواند حرف بزند، او دارد :” حرف” میزند ، دارد” فریاد” میزند، دارد به راحتی آب خوردن هرچی دلش میخواهد می گویید. دارد یک سوال ساده از همه میپرسد: که اگر حتی من رفیق گرمابه و حمام رییس جمهور و همه کاره دولت نتوانم حرف بزنم پس چه کسی میتواند حرف بزند؟ به او علاقه مندم که یک تنه دارد بار سنگین ” چند صدایی” را در پایانه ی ” پلورالیسم ” به دوش میکشد
; 2. بحث و جدل در مورد سوال و جواب بالا بماند برای کامنت های شما. در ادامه به موارد دیگری که در این امر مورد سوال است اشاره میکنم و نظر خود را درباره شان میدهم : چرا اینکار فقط در دستشویی های عمومی انجام میشود؟ و چه کسانی اقدام به نوشتن میکنند؟ و بررسی محتوی نوشته ها بیانگر چیست ؟ و سوالات دیگر...
در مورد اینکه چرا آنها که بر درو دیوار دستشویی های عمومی مینویسد بر دیوار دستشویی خانه خود نمینویسند علاوه بر جواب ساده و تلخ " نه مال خود غمش مخور" - که متاسفانه دارد به فرهنگ رفتاری ما تبدیل میشود - یک علت مهمتر و قابل تامل تر دارد و آن اینکه دیوار یک مکان عمومی محل خوبی برای بیان و بروز حرفهایی میشود که به طور آزاد نمیتوان زد. اگر به محتوای این نوشته ها دقت شود بر این موضوع صحه میگذارد که بیش از نیمی آنها حرفهایی است که جرات بر زبان آمدن نداشته و پنهانی نوشته شده است . شرح این نکته به جواب اینکه چه کسانی مینویسند هم خواهد رسید: سربازی که از وضعیت دشوار پادگان به ستوه آمده درودیوار دستشویی را سنگ صبور حرفهای در گلو مانده و ناسزاهای خفه شده به مقام مافوق میبیند . کسی دیگر که از وضعیت بغرنج اقتصادی و بی عدالتی به ستوه آمده راهش را پناه بردن به دستشویی و نوشتن شعار بر علیه فلان مسوول میبیند در یک دستشویی نوشته بود: نه چرخ داریم نه هوندا (...حذف توسط ادمین!!!...) . پس نمیتوان و نباید کتمان کرد که یکی از مهمترین دلیل این معضل مشکلات اجتماعی و اقتصادی و نبودن فضای آزاد نقد این مشکلات است که بعضی مجبور میشوند در محل تخلیه جسم به تخلیه روح بپردازند!
3. بنده کاملن معتقدم که این نمیتواند همه ماجرا باشد و در و دیوار دستشویی فقط بستر نوشتن حرفهایی که نمیشود زد نیست ، نویسنده این سطور بر در و دیوارها ی زیادی دیده است نوشته هایی که بسیار زده شده و توسط افرادی که حرفهایشان را راحت زده و میزنند نوشته شده است : گمانم خیلی ها جمله "مرگ بر بوش وبلر! " را بردر و دیوار سرویس بهداشتی ..... علامرودشت و خیلی جملات مشابه دیگر را در جاهای دیگر دیده اند، حرفهایی که بارها و بارها توسط مراجع رسمی و غیر رسمی به راحتی زده شده که بیشترشان جنبه ارزشی هم دارند. و باز این نمیتواند همه ماجرا باشد وقتی در بین این نوشته ها ی بر در ودیوارمیبینیم کاتب محترم با افتخار نام شهر و شهرتش را نوشته و آن دیگری چیزهایی نوشته که خواندن و بیانش عرق شرم بر پیشانی مینشاند و آدم از درک انگیزه و نیات نویسندگاشان باز میماند و اعتقاد بزرگ بودن این معضل اجتماعی را تقویت میکند.
4. القصه نوشتن در مورد این موضوع به ظاهر بی اهمیت که در باطن مدفن هزاران درد اجتماعیست مثنوی هفتادمن کاغذ است و حاجت به اندیشه افرادی عالمتر از صاحب قلم در زمینه های اجتماعی ، روانشناسی و... دارد . امید است این مقاله فتح بابی باشد تا نظرات صائب شما عزیزان و راه حل های متخصصین، این نوشته های ناهنجار را از صفحه ذهن جوانان ما و در ودیوارهای مکان های عمومی پاک کند
موجودات عجیبی هستند این آدمها و شاید یکی از علل عجیب بودنشان وجود صفات متناقضی است که در درون انسانها وجود دارد. گاهی میخندند ،گاهی گریه میکنند، زمانی مهربانی میکنند و زمانی خشم میگیرند، و همین صفت ها و کردار مخالف و متفاوت انسان هاست که روزگار را میسازد و به روز و شب رنگ های مختلف میبخشد و همین خشم ها و مهربانی ها و گریه هاو خنده هاست که روزها ، ماهها ،سالها و قرنها را به تاریخ میسپارد. فارغ از صفات انسانها و تجلیات آنها آنچه مهمتر و موضوع این نوشتار است ” حضور” انسانها و ” وجود” آنها در این کره خاکی است که به این دنیا جنب و جوش و از همه مهمتر” حیات” میبخشد.
اگر شما در دوران دانشجویی در ایام تعطیلات در خوابگاه حتی برای یک روز بیشتر مانده باشی و یا تصمیم گرفته باشی چند ساعت بعد از بقیه خوابگاه را ترک کنی آنچه میگویم را خوب دیده و درک خواهید کرد که خوابگاه با همه سرسبزی اش به قبرستانی میماند . سالن خالی خوابگاه برایت تجسم قبری ساکت و نمور است و دستت حرکت نمیکند بروی دکمه تلوزیون خوابگاه را روشن کنی حتی اگر آن روز بهترین نمایشش را داشته باشدو یا از آب سرد کن آبی بخوری حتی اگر آن لحظه در نبود بقیه آبش یخ شده باشد!
تجربه نفرت انگیز بودن در محیط بدون آدمها تنها مربوط به خوابگاه نیست، پدر و مادر پیری که پس از برگشتن بچه ها و نوه هایشان به خانه خودشان به سکوت دیوارهای خانه گوش میکنند خوب میدانند دنیای بی حضور آدمها یعنی چه . این تجربه سکوت مرگ آور زاییده غیبت آدمهای عزیز نیست، حتی آنهایی که از حضورشان گاه کلافه میشویم : همسایه ای که آزار و اذیتش گاه ناراحتمان کرده، دست فروشی که با صدای بلندگوی دستی اش گاه و بیگاه بی خوابمان کرده ، راننده تاکسی بی انصاف شهر، شاطر اخموی نانوایی ، رییس سخت گیر اداره و تمام آدمهایی که لجمان را بارها درآورده اند دنیا را زیبا کرده اند و دنیا بدون آنها قابل تحمل نیست ، اگر به حرفهای من اعتقاد ندارید چشمهایتان را ببندید و خانه ها و کوچه ها و خیابانها را بدون آدمهایش – خوب یا بد- تصور کنید ،میبینیدکه تصور دنیای بدون آدمها نیز مو را بر تن آدم راست میکند چه رسد به تحقق دنیای بدون این آدمهای اشرف مخلوقات.
…………
فردا که پا را از خانه بیرون میگذارید به تمام آدمهایی که میبینید “لبخند” بزنید وآنها را دوست داشته باشید . این ها همان هایی هستند که خدا در هنگام قیامت دنیا را پس از نبودشان نابود میکند دنیایی که بدون آدمها دیگر جای زندگی نیست.
فتبارک اله احسن الخالقین
پر حوصله است و استقامت دارد
خونسردی او جای ملامت دارد
یک ربع !نگاه می کند در چشمت
این چشم پزشک ،عجب شهامت دارد!
آن لحظه که نیمه شب سراسیمه بدون اینکه به ساعنش نگاه کند بلند می شود و خودش را می رساند پشت بلندگو و دکمه آمپلی فایر را میزند روی on و شروع می کند به فریاد زدن او را ببخش !
او را ببخش که آن وقت شب با آن صدای گرفته و حنجره های گداخته "" ابتدا می کند به بسم الله...."" ولی نمی داند حرامی صدایش چطور یکباره سر می کشد داخل خانه های مردمی که بسم اللهی گفته اند و خوابیده اند و آرامششان را چطور به یغما میبرد.
او را ببخش چون او در آن وقت دارد به چرخش صدایش فکر می کند و یادش رفته که سالهاست جهان به سمت "تکنولوژی " "چرخش" کرده و در هر خانه ای چند گوشی موبابل پیدا می شود که حتی با ساده ترین آن هم می توان با تنظیم alarm آن هر موقع خواستیم از خواب بیدار شویم و حتی تلوزیون های ایرانی هم بلدند آدم را از خواب بیدار کنند!.
آن موقع ای که میرسد به این جای "مناجاتش " و می گوید "" یارب مرا به تشنه لب کربلا ببحش ...!" او را ببخش چون او سنش و نگاهش آنقدر قد نمی دهد که دیده باشد قدیمها که چند نفر در کوچه ها راه می افتادند و" مناجات خوانی" می کردند" نکنولوژی" به کمک مذهب نیامده بود تا جای مناجات او را بگیرد و واقعن اگر کسی صدای مناجات آنها را نمی شنید شاید مجبور بود بدون سحری روزو روزه را به شب برساند . او نمی داند که مناجات فقط " وسیله" ای بوده برای اعلام وقت سحر و اینچنین نحوه مناجات دیگر نه تنها هیچ بنده ای را بیدار نمی کند بلکه آدم را از دین و مناجات بیزار هم می کند و نمی داند امروزه با وجود "دیگر راهها"ی تعیین وقت نیازی به صدای دلخراش او نیست. هرچند مناجات خوب است خیلی هم خوب است اما مناجات باید برود در جای اصلی خود یعنی در کنار سریر عارفان ودر خلوت زاهدان و البته دور از بلندگوهها! او را ببخش و از خواب بیدارش کن!
.....
او را ببخش و ما را هم, که عمریست دو دستی به خیلی آداب سنتی چسبیده ایم بدون اینکه آن را بشناسیم و "فلسفه وجودیش" را درک کنیم و همین شده ایم که هستیم: روزه ایم اما پریم از ولع خوردن/ چشمهایمان را بسته ایم اما لبریزیم از فرصت دیدن و مناجاتهایمان از خواب بیدارمان می کند ولی بیدارمان نمی کند!. "پوسته" سنت نیکان قدیم را گرفته ایم اما به هسته اش نرسیده ایم بر همان نردبانی که آنها بالاآمده اند قدم گذاشته ایم اما سالهاست بر پله اول آن ایستاده ایم وبه تو نرسیده ایم . یادمان رفته که نردبان وسیله است برای رسیدن به تو و اگر ما را به تو نمی رساند و ظرفیت عبور ما را ندارد باید با چکش" اصلاح" و میخ" نوآوری" ترمیمش کرد.
نمی خواهیم بپذیریم که اگر گزاره های سنت و مذهب را در زمان خود تاویل و ترسیم کنیم " بر دامن کبریاش ننشیند گرد" و بالاتر اینکه چه بسا غباررا از چهره تدین ما پاک خواهد کرد.
مناجاتهای گوش خراش مناجات گوی محله را میتوان نشنید و یا شنید و تحمل کرد و چندان مسئله ی مهمی نیست اما دیدن ساکنان شهرکه لباس سنت بر تن کرده اند اما این لباسها بر اندامشان گاه تنگ و گاه گشاد است خنده های تلخی بر لب می نشاتد؛ خنده ای تلخ که صد بار از گریه غم انگیز تر است .
جامعه ما مدت مدیدی است در برابر طوفان حوادث جدید بر بستر رکود و سقوط افتاده و هر چه داروی سنت به او می خورانند نشانی از سلامتی در او نمی یابند و همین روزها ست که " ناگهان بانگی برآید خواجه مرد" البته اگر تا حالا نمرده باشد!. آداب دینی و سنتی قدیم خوبند و خیلی هم خوبند اما این لباس را آنها بر طول و عرض جامعه خود دوخته اند حالا اگر می بینیم همه دنیا در حال تغییر است و غبارنو شدن کم و بیش بر جامعه کوچک ما نشسته است چه اصراری است " خیاط های شهر" هنوز همان لباس ها را برای قامت مردم بدوزند؟ باور کنید اگر کمی در آداب مذهبی و اجتماعی گذشتگان اندیشه کنیم می بینیم که بیشتر این آداب مذهبی وسیله و ابزاری برای انجام گزاره های مذهبی بوده اند و لا غیر و راه و حل های معمولی برای اداره جوامع کوچک آن زمان . و امروزه اگر می بینیم" کارکردشان" را از دست داده اند باید خیلی راحت بوسیده شان و گذاشتشان کنار و طرحی نو در انداخت .
جوانان معصوم جامعه ما سالهاست منتظر شنیدن آهنگی از" قانون" مذهب هستند که ملودی زیبای "سنت" را در دستگاه "مدرنیته" بنوازد تا برخیزند و مغرورانه در میدان" دین" به سماع بپردازند و خلق این صحنه در گستره ی دین پویایی چون اسلام دور از ذهن نیست :
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
بخت من تا یاد دارم با سیاهی جمع بود
ماههای عمر من دائم محرم بوده است !
یک طرح قشنگ و عالی و ناب کشید
تصویر گلی به صفحه ی قاب کشید
نقاش ازل نشست و با دست خدا
در برکه ی آب عکس مهتاب کشید
بگذاشت کنار خود سبو را خورشید
آرام گرفت دست او را خورشید
نوشید به امر آسمان مستی کرد
آورد به لب راز مگو را خورشید
با تیشه به ریشه های بیداد زدی
چون کوه، خودت را به صف باد زدی
با دست گرفت گوش خود را تاریخ
آن روز که با سکوت فریاد زدی
از شاخه ی معرفت نمی چیدیمت
چون آیینه، شکسته، می پاشیدیمت
ای ماه ! چه خوب شد نبودیم آن روز!
بودیم اگر ، یقین نمی دیدیمت
از نخل و سکوت و ماه باید پرسید
از گریه و درد و آه باید پرسید
اندازه ی وسعت غمت را مولا!
در نیمه ی شب ز چاه باید پرسید
دشنام به نام شعر های بی تو
زنجیر به گام شعر های بی تو
بعد از تو کسی به شاعری فکر نکرد
خط روی تمام شعر های بی تو

صحن و حرم و مناره و گلدسته
انگار کسی مرا به عشقت بسته
محتاج نوازش تو ام آقا جان!
چندیست که خسته ام ز دنیا، خسته.
۱.
حرفهایم را خوردم.
درونم
پر از (( دوستت دارم )) شد !
۲.
پایین ترین نقطه از سطح دریا
آنجاست
که از چشمان تو افتادم .
۳.
چشمهایت را ببند !
چقدر حرف عاشقانه می زنی !؟...

۱.
چندیست که با یاد تو من مانوسم
در دایره خیال تو محبوسم
هر بار پیامک تو را می خوانم
انگار که من لب تو را می بوسم
۲.
آقا! چه عجب که کردی از ما یادی
یکباره چه شد به یاد ما افتادی؟
ای کاش به جای دادن اس ام اس
می آمدی و بوسه به ما می دادی
۳.
خشکید لبم ، بیا و کامی بفرست
از جانب خود قند تمامی بفرست
ای دوست! مرا مبر ز یاد و از لطف
گهگاه برای من پیامی بفرست
۴.
گهگاه پیام می فرستی چندی
گاهی در این رابطه را می بندی
جز لحظه ی رویت پیامت اما
بر روی لبم نمی رود لبخندی
۵.
انداخت به لرزه گوشی ناب مرا
پاشید به هم پازل اعصاب مرا
آن روز پیامکت سراغم آمد
هم خواب مرا ربود و هم قاب مرا!
هر چند که دل، هرزه و هر جایی بود
با عشق، اقامتش تماشایی بود
حاشا که سپاس از دهانش افتد
او هرچه که دیده بود زیبایی بود
افطار رسیده و رطب می خواهم.
افطاری پاک و مستحب می خواهم.
خود را برسان خانه، اذان می گویند...
یک بوسه از آن گوشه ی لب می خواهم.
طنز

حکم سفری شبانه در دستش بود! *
می رفت و ... غم زمانه در دستش بود
بازیکن ما ، جای ِ مدالی رنگین
دیدم که بلیط خانه در دستش بود!
*زنبیل پر از ترانه در دستش بود ( جلیل صفر بیگی)
آتش به تن فراق خواهد افتاد
قفل در این اتاق خواهد افتاد
می آیی و ...با قیامت آمدنت
خوشبختی ام اتفاق خواهد افتاد
به صحرا رفته بودم .
زمین
، دور از چشم باران ،
خود را روبروی خورشید عریان کرده بود
و نخلهای پیر
غیرتشان را در اشکهای خشکیده
به سویش پرتاب می کردند
و باد،
آتش بیار معرکه بود .

در دست ، عصا همسفرش بود آن مرد
در فکر شفای پسرش بود آن مرد
ای کاش ! که رنگ روزگارش ، همچون
یکرنگیِ موهای سرش بود آن مرد
دریا:
تا کی به دفِ نمی شود ها بزنم
خود را عوض کسی دگر جا بزنم
خسته شده ام ، شمال هم نزدیک است
وقتش شده تا که دل به دریا بزنم
جنگل:
موهای مجعد و پریشان داری
دختر ! تو هزار و چند خواهان داری
از روسری و لباس سبزت پیداست
یک دوست پسر به نام باران داری !
باران:
همصحبت گل، رفیق شالی هایی
مانند همیشه، این حوالی هایی
اینطور که اهل این محل می گویند:
مهمان همیشه ی شمالی هایی
گرگان
...و مانده نامه ی من بی جواب ، همیشه
قرار های پیاپی توی خواب همیشه
به زیر روسری ات آبشار گیسو پهن
نصیب من سیاهی چادر، سراب ، همیشه
تو پادشاه دل من برنده و مغرور
و من مچاله و داغان ، خراب ، همیشه
کلاس درس ، من و غرق در تماشا ، تو
به فکر جزوه و استاد ، در کتاب، همیشه
تو در « مذکر غایب » « هو » « هما » یا « هم »
و من « مونث » و « انت » تو را خطاب ، همیشه
همیشه بوده ای و تا همیشه خواهم گفت
غزل به پشت غزل شعر های ناب، همیشه
......
دوباره موقع رفتن ، دوباره ساعت پنج!
دوباره تکه ماهی در شتاب ، همیشه
همواره تو لول لول هستی ای دل
در حالت ضرب و زول ۲ ! هستی ای دل
در خانه ی تو آمد وشد بسیار است
همچون وب بولفضول هستی ای دل
پیوسته دچار درد دوری هستی
در غصه ی آن گور بگوری هستی
از قصه ات ای دل همگی می خندند
چون اتیکت خانم نوری هستی
از غصه ی روز گار خوابت برده
در حالت احتضار خوابت برده
ای دل چه شده قافیه را باخته ای۳
چون املت دسته دارخوابت برده
ای دل به تو چه که همره او باشی ؟
تو رو س نه نه۴ که مثل یارو باشی؟
باید که به دولت نهم گیر دهی !
تا شکل و شبیه مرد رندو باشی
ای دل که تو اهل ناکجا آبادی
خون گشته به پای دیگران افتادی
ای خانه ات آباد ! تو هم چون ملا
از همت و لطف دیگران۵ آبادی
دادی تو کلید و قفل شعرم وا شد ۶
طنازی و جرم دلبران افشا شد
ای دل تو کلید از کجا دزدیدی ؟
از خانه شعر طنز خالو راشد ؟
۱. الف: این دل ما حرف سرش نمی شود. کار هر روز ش شد ه سر زدن به دلبرهایش.کاریش نمی شود کرد . برای آشنایی با دلبر های محترم بر روی لینک ها بکیلیکید!
ب: دلبران گرامی هر چه سریعتر نسبت به پرداخت حق الزحمه تبلیغاتشان اقدامات لازم را مبذول فرمایند!
ج: شباهتهای بین دل و دلبر ها کاملا غیر اتفاقی است!
۲.زور دل ما مانند زور بولفضول شبیه بچه های دو ساله س!!
۳. این مصراع را با صنعت ایهام بخوانید!
۴. همان به تو چه مربوط خودمان!!
۵. این دیگران می تواند برادر آدم باشد!!
۶. به علت اقتضائات شاعری و گیر کردن شدید در قافیه کمک کرده شعر را با لهجه غلیظ اصفهانی بخوانید!!
۱.
یک فصل دوباره از کتابی خالی
یک قصه که نه یک تب و تابی خالی:
آن مرد دوباره رفت جایش خوابید
کز کرد درون رختخوابی خالی
۲.
آمد ... و کلاه خویش را قاضی کرد
بر حال گذشته چشم اندازی کرد
عمری دل او زمانه را بازی داد
یک عمر زمانه با دلش بازی کرد
لیلای من زنی است سزاوار هر سپاس
چیزی شبیه گلشنی از بوته های یاس
یکسوست او، حضور بهاری ز برگ و بر
یکسو منم ، درخت تکیده زخشم داس
احساس می کنم که کنارم نشسته است
درک پری کجا و پریشانی حواس ؟
دیری است با خیال رخش سرشدست عمر
پیری رسید و باز هنوز است ناشناس
کارم شده صدا زدن نام او فقط !
بی شرم و بی بهانه و بی شک و بی هراس
ترسیم قامت و رخ او کار دست نیست
سبک خیال باید و صورتگر قیاس ....
« یک دست جام باده و یک ..» آه نیست او!
آن دست من به دست نسیم است در تماس