در ستایش خلقت انسان ( 2)
داستان مرگ یکی دیگر از داستانهای زندگی انسان است . مرگ اگر “پایان داستان” نباشد ولی “داستان پایان” است ، داستان پایان ” دست و پا زدن” انسان ، داستان پایان از صبح تا شب ” دویدن “، از صبح تا شب “نقشه ریختن ” ، ” برنامه ریزی کردن ” ، ” دو دو تا چهارتا کردن “، “حرف خود را به کرسی نشاندن “.
مرگ پایان داستان نیست اگرچه داستان پایان زندگی جوانی باشد که پرپر شده است جلوی چشمان پدر ، و بر دستها بلندش کرده باشند پیش دیدگان مادر و بلند ” لا اله الا الله” گفته باشند . مرگ داستان پایان انسان است در برابر آنکه کارش” یحیی” و “یمیت” است و خود ” ولایمیت ولایحیی” ست،همو که قدرتش در مرگ نمودار میشود .
مرگ،اگر هم که پایان داستان ” انسان” باشد داستان پایان “انسانیت ” نیست ، داستان پایان ” انسانها ” نیست ، داستان آغاز آن است.
داستان آغاز همین ” انسانهای شریف ” ، همین هایی که هنگام حیاتمان برای ” زمین زدن ” آنها برنامه ریخته ایم هنگام مماتمان “بلند”مان میکنند روی دست هایشان ، همین هایی که در هنگام “قدرت” قصد عبور از آنها کرده ایم در هنگام “ضعف کاملمان ” عبورمان میدهند بسوی قبر ، به سوی آنجا که جز آن را عبوری نیست .
مرگ با همه ی مرارتش،تابلوی دلنواز “حضور” انسانهایست که بعد از ما دستهای لرزان پدران و مادران و فرزندان ما را میگیرند و خاک میریزند روی آتش فقدان ما . مرگ نمایش نامه درامی است که تماشایش اگر برای ما امکان پیدا میکرد دستهایمان را در “ستایش خلقت انسانها”یی که بعد از ما برایمان سنگ تمام میگذارند بارها بر هم میزدیم ، ستایش انسانهایی که اگرچه امروز به دنبال گرفتن “نقطه ضعف” از آنها هستیم اما در روز سکوت ما ، ما را بنده خدا و پسر بنده ی او مینامند و در حمایت از ما فریاد میزنند که” اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا ” .
هزاران بار به خلقت انسان های دور وبرم درود میفرستم که گرچه امروز دارم به هزار بهانه در کلاس ” زندگی ” به دنبال اثبات جهالتشان میگردم فردا در روز ممات من در هنگام سوال و جواب دشوار قبر به من جواب میرسانند وبلند میگویند ” اسمع افهم یا فلان بن فلان ” یکی از همین آدمها راهنمایی ام میکند و بقیه ساکتند تا من خوب بشنوم و یادم نرود که ” الله جل جلاله ربی ، و محمد صلی اله علیه وآله نبیی … و القران کتابی… و الکعبه قبلتی… و علی بن ابی طالب امامی … ، ….. و ان الساعه آتیه لاریب فیها …”
تا زنده ام بر خلقت “آدمهای دور و برم ” درود میفرستم که اگرچه امروز “غریبه” اند هنگامی که در خیابان میبینمشان ، و غریبه اند در امتیازی که به آشنایان میدهم و غریبه اند در قضاوتی که درباره شان می کنم ولی فردا که پیوند از خاک و خانه میبرم چون ” آشنایی ” نزدیک ، هم صدا با پدرو مادر و آشنایان ناله سر میدهند برای من ، انگار سالهاست بین من و آنها رابطه ای وثیق بوده است
درود میفرستم بر خلقت همسایه ای که فقر و سادگی اش برای من در ” انسان بودنش ” شک آورده ولی فردا او ، همان که لباس های خاکی اش مانع میشد نزدیکش بنشینم و یا دستانش را محکم فشار دهم ، با همان لباس خاکی سنگ های بزرگ بلندمیکند تا بگذارد روی قبرمن و بی هیچ ادعا بیل و کلنگ دست میگیرد تا خاک بریزد روی بدنی که ” غرور “دیگر به کارش نمی آید.
باید تا قیامت بر خلقت انسانهایی درود بفرستم که شادی شان را فراموش میکنند تا زمانی که قصه غصه ی ما فراموش شود.
آی مردم ! همین آدمهایی که در کوچه و خیابان بی تفاوت از کنارشان رد میشویم و غصه ها و بغض ها و اشک ها را در صورتشان نمیبینیم ، همان هایی هستند که ” الحمد ” های از سر ” اخلاص ” شان به آخرتمان طراوت خواهد بخشید و حضور آنها به بازماندگانمان روحیه ی ادامه زندگی.
در دعای جوشن کبیر خدا را اینطور صدا میزنیم : “یا من فی الممات قدرته ” ،
بیایید یکبار دیگر به خدایی که در مرگ انسان قدرتش غالب است درود بفرستیم و بابت خلقت انسانهایی که در پایان داستان زندگی انسان آغازی دوباره دارند ستایشش بگوییم :
فتبارک الله احسن الخالقین .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ ساعت 21:24 توسط عبد الله فضلي
|