۱.

یک فصل دوباره از کتابی خالی

یک قصه که نه یک تب و تابی خالی:

آن مرد دوباره رفت جایش خوابید

کز کرد درون رختخوابی خالی

۲.

آمد ... و کلاه خویش را قاضی کرد

بر حال گذشته چشم اندازی کرد

عمری دل او زمانه را بازی داد

یک عمر زمانه با دلش بازی کرد