دو روایت از خودم:
۱.
یک فصل دوباره از کتابی خالی
یک قصه که نه یک تب و تابی خالی:
آن مرد دوباره رفت جایش خوابید
کز کرد درون رختخوابی خالی
۲.
آمد ... و کلاه خویش را قاضی کرد
بر حال گذشته چشم اندازی کرد
عمری دل او زمانه را بازی داد
یک عمر زمانه با دلش بازی کرد
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 19:50 توسط عبد الله فضلي
|