در سفرشمال...
دریا:
تا کی به دفِ نمی شود ها بزنم
خود را عوض کسی دگر جا بزنم
خسته شده ام ، شمال هم نزدیک است
وقتش شده تا که دل به دریا بزنم
جنگل:
موهای مجعد و پریشان داری
دختر ! تو هزار و چند خواهان داری
از روسری و لباس سبزت پیداست
یک دوست پسر به نام باران داری !
باران:
همصحبت گل، رفیق شالی هایی
مانند همیشه، این حوالی هایی
اینطور که اهل این محل می گویند:
مهمان همیشه ی شمالی هایی
گرگان
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 21:4 توسط عبد الله فضلي
|