تابستان
به صحرا رفته بودم .
زمین
، دور از چشم باران ،
خود را روبروی خورشید عریان کرده بود
و نخلهای پیر
غیرتشان را در اشکهای خشکیده
به سویش پرتاب می کردند
و باد،
آتش بیار معرکه بود .
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 0:21 توسط عبد الله فضلي
|