شب فردایی که وعده آمدنت را داده اند با شب های دیگر فرقی نداشت ، مثل همیشه باید یک نماز میخواندیم از روی “عادت” . کنار کسی مثل خودم که باید یک نماز بخواند از روی” عادت” ، و بعد صلوات بفرستیم لابد و دعا بخوانیم برای آمدنت بلند بلند از روی عادت . و سریع بلند بشویم و برویم بیرون تا دعای کمیل گیرمان نیانداخته و بین راه بشنویم که بلندگو دارد شکایت میکند از گناهانی که ” تقطع الرجاء ” و ” تنزل البلاء ” کرده .

شب فردایی که وعده ی آمدنت را داده اند نشانه ای از آمدنت وجود نداشت و همه چیز عادی بود ، ” قرائتی ” با آن لهجه کاشانی اش حرف های قشنگ زد برای مادر و پدر که ” منتظرش ” بودند از روی عادت و رفت … و بعد نوبت اخبار بود که از “آمدن” توده “هوای سرد” بگوید و از “آمدن” “چاوز” بگوید و از “آمدن” هفته سوم آغاز “هدفمندی یارانه ها ” بگوید و از “آمدن” “چیزهای دیگر ” بگوید ولی از “آمدن” ” تو “نگوید . شب فردایی که وعده آمدنت را داده اند ” بهنود” آمد و روزنامه های آخر هفته را بررسی کرد : در روزنامه ها خبری از آمدنت نبود، در تلوزیون خبری از آمدنت نبود حتی وقتی تبلیغ “دعای ندبه “میکرد از روی “عادت “. و بعد خوابیدیم از روی “عادت” تا برسد فردایی که وعده آمدنت را داده اند .

صبح روزی که و عده آمدنت را داده اند خبری از آمدنت نبود که اگر بود دیگر تا “لنگ ظهر” نخوابیده بودیم از روی “عادت ” . وصدای ” آقاسی ” از بلندگوهای مصلای جمعه نمی آمد که سوال کند” کی و کجا وعده دیدار ما ؟ ؟”

درخانه ، درکوچه درخیابان همه چیز “عادی ” بود و به جاده ها رنگ “سکوت” زده بودند از روی “عادت “… خطیب جمعه از همه چیز گفت از روی “عادت”… و ما شنیدیم از روی “عادت” … و بلند شدیم و برگشتیم و غذاخوردیم از روی “عادت “…

در “عصر” روزی که وعده آمدنت را داده اند کسی “منتظرت” نبود از روی “عادت ” و “درباره تو “حرف نمیزد و به “جاده” نگاه نمیکرد و صدای “در” نمی آمد و “پنجره” به هم نمیخورد .

در “غروب ” روزی که وعده آمدنت را داده اند تلوزیون ” گلدی بو جمعه دن گشدی اله ” پخش میکرد بین دو نیمه فوتبال از روی “عادت “،

هوا داشت “تاریک” میشد ، من “خمیازه “میکشیدم از “خستگی “، مادر چراغهای حیاط را روشن میکرد و پدر داشت وضو میگرفت برود مسجد ،برویم مسجد و نماز بخوانیم و صلوات بفرستیم بلند بلند کنار “کسی” از روی” عادت “و “دعای فرج ” بخوانیم برای “ظهور” کسی که “نیامد ” در “پایان” روزی که وعده آمدنش را داده بودند ، در پایان یک جمعه ی دیگر…

این مطلب در سایت تراکمه